روزگار تلخ 9
پنجشنبه 13 اسفند 1394 11:58

لوشی:وااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه خشکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!
امولی:من اول موخام یه کباب مَشت بخورم بعد بریم تو جزیره!
اوشین:ای گفتی!
اکایا:خودم برات کباب درس میکنم شاهزاده خانم
امولی:لازم نکرده
سانادا:من دنبال شکار
اوشین:بری که دیگه بر نگردی
مثل اینکه اکایا و سانادا موخان برن دنبال شکار من جلوشون رو گرفتم با دست راستم جلوی سانادا و با دست چپم جلوی اکایا رو گرفتم
-حق ندارید از گروه خارج شید!
اما اونا اصلا به حرف من توجه نکردن سرشون رو انداختن که من از روی حرس یه زیر پایی زدم به اکایا شوت شد با مخ توزمین
امولی:بپا شست پات نره تو چشت!
مرلی:راه رفتنشو بلد نیست موخاد بره شکار
هما:خدا بده شانس حالا من برم یه چیزی
ایکا:خب برید دیگه
اون دوتا رفتن
هایجین:ما همین جا بمونیم ی خورده افتاب بگیریم
مرلی:اره برنزه هستی برنزه تر شی
هایجین:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
مرلی:نخود چی!
ترسا:دیونه ها
یه هو اینویی داد زد:اخه چـــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درسا:به دندان بکش فرچه را!
دانلیا:ای زهر نبود
اینویی:خاک اینجا قرمزه
لموسی:چایدی
رایا:اینو که خودمون داریم میبینیم
اینویی:براتون عجیب نیست؟
رایا:نه
-منظورتون چیه؟
ایونی:تو افسانه های سرزمین ما اومده که ...
داشت داستان تعریف میکرد که یه هو صدای جیغ بلندی اومد
همه برگشتیم پشت سرمون رو نگاه کردیم
-به به
اکایا و سانادا داشتن مثل اسب بدو میکردن و داد میزدن و یه خرس بزرگ دنبالشون
امولی:خ...خخ....خخخخخخخخخخخخخخخخ
اکایا:کـــــــــــــــــــــــــــــمک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سانادا:مُردیـــــــــــــــــــــــــــــــــم!
هما:ال حق که حقتونه
رویا:نجاتشون بدید
ماکاجی:تبر من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سایو:به نظر من بزاریم خرس بخورتشون!
کاملیا:منم موافقم
ناکاما:ای مرض موافقم بچه های مردم از دس رفتن
ماکاجی و فاطی رفتن تا اون دوتا کله پوک رو نجات بدن
فاطی مثل تارزان از درخت رفت بالا و کمونشو به سمت خرس گرفت و تیری رها کرد
تیر خورد به پای خرس
خرس افتاد!اما بازم خودشو میکشید
در همین حال ماکاجی با تبرش از پشت سر خرس رو از تنش جدا کرد
امولی:ایـــــــــــول کباب امادس
لوشی:کارد بخوره
امولی:چی؟
ماکاجی:خودم زدمش
فاطی:اره ارواح عمه ات!من اگه نبودم که تو هیچ کاری نمیتونستی بکنی!
ماکاجی:بشین
افتادن به جون خرس!
-عجیب نیست؟تو جزیره ای با خاک قرمز رنگ!کشت و کار امکان باشه؟مگه خاک اینجا شور نیست؟پس جونور زنده اینجا؟
اینویی:وای خاک علم بی سرم
درسا:چی شده؟
اینویی:اینجا جزیره نیست!
همآ:قبرستونه؟
اینویی:اینجا یک شبه جزیرس!
مرلی:یعنی چی؟
دانلیا:خاااااااااااااک
لموسی:نمیدونی شبه جزیره چی]؟
مرلی:فیلسوف تو بگو!
لموسی:خب!شبه جزیره یعنی.............
مرلی:چایدی
هما:شبه جزیره یعنی از سه طرف به اب راه داره و یه طرف به خشکی راه داره
لوشی:ببخشید هما جان!چی راه دار؟
هما:خ...خب راستش(چایدی)
تیفانی:بس کنید دیگه
ترسا:بزارید خودش میگه
ارمی:دوکلوم از مادر شوهر عروس
-ای خدا
ایکا اومد دستشو محکم گذاشت رو سرم
ایکا:از این بچه یاد بگیرید از همه کوچیکتره و ساکت تره هنوز فهمشم بیشتره
رایا:شلنگ تخته بسه
اینویی:اینجا وجه چهارمش به توران راه داره!اینجا بخشی از توران محسوب میشه!اما تورانیان اینجا رو نفرین شده میدونن!برای همین اصلا اینجا نیان و نگهبان مرزی هم نداره
لوشی:جلل خالق
امولی:بد بخت شدیم
ایجی:ما به حرف اون روح اومدیم اینجا پس تو جزیره بگردیم شاید حرفاش حقیقت داشت
هما:با گشتن تو جزیره میفهمیم؟؟؟؟
-حق با شازده کیکومارو هستش
دو ساعت دیگه میریم برای گشت!اماده شید
دوساعت گذشت همه درو اتیش نشسته بودن کباب خرس کوفت میکردن
وقتش شد ابزار لازم رو برداشتن و حرکت کردیم به سمت انبوه دختران
همه جا تاریک بود!خیلی عجیب غریب بود!چیزای وحشت ناکی میتونستی ببینی!
گیاهان گوشت خوار غول پیکر!میمون هایی با نیش های عجیب!
کلا ی وضعی بود
همین جوری داشتیم راه میرفتیم که!سردی ای احساس کردم
پام قفل شد و.......
ارسال نظر(22)
آخرینویرایش:



