<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://emperatortnnis.loxblog.com</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com</link>
<description>♥امپراتور تنیــــس♥</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>بعد مــدت ها...</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/بعد-مــدت-ها</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/بعد-مــدت-ها</guid>

<description><![CDATA[
سلام دوزتان
&nbsp;
بعد مدت ها برگشتم
&nbsp;
با رمان جدید
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رقص مرگ6</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ6</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ6</guid>

<description><![CDATA[

سلام دوزتان
هرکاری میکنم تمیتونم از امپراتور تنیس بگزرم خخخ
اینم قسمت جدید
راستی چت روم ساخته شد
اینم ادرسش
http://www.sonami-chat.ir/
اینهی خیلی اروم گفت:یه چیزی رو میگم همه بدونن من اگه واسه خودیا یه نَمه لوسم واسه دیگرون نافُرم دیوثَم .....پس هررری بزار توفاز مثبتم بپوسم ...... چون اگه سگ شم دست وپات رو به زمین میدوزم ....... حتی اگرتو آتیش دوست ودشمن بسوزم ........ اخه به هرکس خوبی کردم فکر کرد وظیفمه اما ندونست این یکی از خوصوصیات عتیقمه....
قیافه ی ملت تماشایی بود همه دهن ها بــــاز اسوی هم اون طرف به در کلاسشون تکیه داده بود وداشت نگاه میکرد ایجی بدبخت سنگ رویخ شد مثل افتاب پرست رنگ عوض میکرد سبز&nbsp; ابی&nbsp; قرمز&nbsp; زرد بنظر من که حقشه به چه حقی این کارو کرد؟اینهی رفت بیرون
اوشین:ایجی ای خااااااااااک هفت من خرابه توسرت(خخخ☺)
مرلی:چاییدی پسر باهوووووووووووش
ارمی:جون خودم بدزد توحالت خخخ
سایو:ای جونم چقدر ضایع شدییییییییییییی
ریما:اوه اوه اینهی امروز پاچه میگیره(دستت درد نکنه ریما جون نظر لطفته عزیزمممم )
هایجین:جلل خالق
سابرینا:جونم قافیه
روشنا داد زد:من اگه واسه خودیا یه نمه لوسم واسه دیگرون نافرم دیوثم
-پس هری بزارتوفاز مثبتم بپوسم
روشنا:جوووووووووووونم چه قافیه ای
دالنیا:دوست تون اشتباه کرد
نانا:باکدوم عقلش همچین کاری رو کرد؟
دسپینا:عاشق که عقل نداره☺
ایانا:یعنی مشخص نبود که اینهی امروز اعصاب نداره؟
اریکا:اوه اوه ولی اینهی هم نباید جلوی این همه ادم اینجوری ضایع اش میکرد
ریما:این ادم بشو نیست حقشه
یه هو ایجی عین دیوونه ها شروع کرد به خندیدن
ایجی:از اینهیه انتظار دیگه ای هم نمیرفت یهیهیهیهیهیه
لموسی:الحق که دوستتون مخش تاب داره
امولی:مخش پاره سنگ برداشته ببین پسر خوب دور اینهی یه خط قرمز بکش ومواظب حریم خودت باش چون اگه دفعه ی بعدی درکارباشه درسی بهت میده که تاعمرداری فراموش نمیکنی
ارمی:دوستان لطفا پراکنده شید دارید اکسیژن مورد نیازمارو ازتودماغمون میکشید بیرون(خخخ چی میگی دیوونه؟)
سایو:پیش به سوی ناهارکوفدکنی(ناهارخوری)
همه رفتیم دور یه میز بزرگ نشستیم وشروع کردیم به هروکر کردن
{اینهیه}
روی یه نیمکت زیر درخت بید نشسته بودم توفکر بودم که احساس کردم کسی کنارم نشست نگای انداختم عَه همون پسره است که سرصبح ازم پرسید رئیس شورام باغضب بهش نگاه کردم رفتم اون طرف&nbsp; هدفونم توگوشم بود اهنگ پلی کردم وبه اسمون نگاه کردم دیدم پسره نمیره گفتم خودم برم بازچندنفرمنوبااین روی نیمکت میبینن حرف درمیارن بلند شدم ورفتم به سمت سالن پسر دنبالم راه افتاد دلم میخواست برم بزنم تودهنش نکبت به چه حقی میاد کنار من میشینه؟دستامو کردم توجیبام ومسیرمو عوض کردم رفتم به سمت درختاوچمن ها هیچکس اونطرف نبود ازفضای سبزخوشم میاد هنوز تا شروع شدن کلاس بعدیم وقت دارم احساس کردم چیزی توی موهام رفت باغضب برگشتم چی؟؟؟؟؟؟؟پسره ی پرودستشوکرده بود توموهام
اون پسر:موهات خیلی قشنگن
دستشو پس زدم
-یه باردیگه دست به من زدید نزدید
اون پسر:اوه چه خشن
-باراخرتون باشه که دنبال من راه میوفتین
اون پسر:مگه توکی هستی؟
-شما خیلی بیخود میکنین که دنبال کسی که نمیشناسید راه میوفتید
اون پسر:کار خلاف انجام دادم؟توحیاط قدم میزدم
-اهان خب به قدم زدنتون برسید
اینو گفتم و راهمو کج کردم به سمت اون طرف پسر داد زد:میدونی من کیم؟
-استکان نعلبکی ام
رفتم کلاس و روی صندلیم نشستم زنگ خورد وبچه ها ریختن توکلاس
هما:اینهی تواین اینجایی؟
مرلی:گفتیم بیا ناهاربخوریم چطور نیومدی؟
-حوصله نداشتم
سایو:توچقدر بی حوصله ای دختر
-هئی
.....................
کلاسام تموم شد توپارکینگ منتظر امولی بودم
امولی:اومدم
پشت فرمون نشستم
-بپربالا
امولی نشست خواستم از پارکینگ بیام بیرون که یه ماشین فراری درست عین ماشین من باسرعت جلوم پیچید اگه ترمز نمیکردم داغون میشدیم از ماشین پیاده شدم
-هوی مش قوربون چشماتو باز کن
همون پسره که امروز مزاحمم میشد بود حتی از ماشین پیاده نشد عینک دودی زده بود وشیشه ی دودی ماشین روپایین کشیده&nbsp; بودوسرشو بیرون اورده بود موهاش روشن بودن و روی پیشونی بلندش ریخته بودن&nbsp; یه پیراهن سفید مردونه پوشیده واستین هاشو تا ارنج بالازده بود وبه مچ دست چپش یه ساعت خیلی شیک که فکر کنم مارکش رولکس بود بسته شده بود
اون پسر:ببخشید
با غضب پشت فرمون نشستم اون مش قوربون ازجلوم رفت کنار وازپارکینگ خارج شدم
امولی:اونو میشناسی؟
-نه نمیخوامم بشناسم
امولی:اون اوسوی تاکومیه
-خبر مرگش
امولی:دخترا واسش کله میشکنن
-من کله شو میشکنم
امولی:وا چرا اینقدر شاکی هستی؟
-همینطوری
امولی:بنظر من پسربرازنده ایهو خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی بهم میاین
عینکمو پرت کردم توکله ی امولی
-هیییییییییییس
امولی:باشه باشه آمپرنچسبون
-خب چیکاره ایم؟
امولی لبتابشو برداشت گذاشت روپاش
امولی:میریم دنبال شماره وادرس کسایی که بچه هاشون روگم کردن
-اها اینجا نت داری؟
امولی:نه☺
-پس چه جوری میخوای ....
امولی:بریم یه جایی که وای فا داشته باشن
-جلل خالق بریم خونه؟
امولی:عععععععععع کنار همین ساختمون جلویی واستا
ترمز کردم
-چیشد؟
امولی:اینجا وای فا دارن الان هکش میکنم☺
-ای خاک تو مخت
امولی:خب چه کنیم؟
-هیچی وای فای ملت رو هک کن
امولی:بِچَشم☺
حوصله ام توماشین سر رفت کولر رو واسه اولیا بانو روشن کرده بودم &nbsp;&nbsp;وخیلی ریلکس داشت اسمارتیس و چیپس میخورد وتایپ میکرد از ماشین پیاده شدم
امولی:کجاااااااا؟
-همینجام
عینک دودیم روی چشمام بود هدفونم توگوشام واهنگ گوش میدادم باهمون تیپ صبحم بودم به درماشین تکیه دادم هواگرم بود هوس خوردن یه چیز سرد کردم &nbsp;رفتم سمت یه سوپری که کنارش یه بستنی فروش ایستاده بود دوتا بستنی قیفی گرفتم
&nbsp;
رسیدم به ماشین یه لگد به در زدم که امولی درماشین رو باز کرد
امولی:مگه دستت ....
که بادیدن بستنی ها جیغ کشید
امولی: ای جوووووووووووووووووووووونم بستنیییییییییی خرگوشیییییییییییی
-بستنی خرگوشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه اینا خرس نیستن؟
امولی:ای دردبی درمان اصلا گودزیلان یکیشو بده من ازبس که تایپ کردم فشارم افتاد
-بیا کوفد کن
یکی از بستنی هارو دادم به امولی
امولی:خیلی خوشگله دلم نمیاد بخورمش
-پس قابشون کن بزن به لبتابت
امولی:حرف اضافی مقوف خب اینم شماره ی اون کسی که اعلامیه گذاشته بود همون که گفتیم شبیه تویه
-زنگ بزنیم؟
امولی:ارع
-چی بگیم؟
امولی:میگیم که مادخترتون روپیدا کردیم
-وا؟
امولی:مجبور نیستیم که راستشو بگیم
-اونا روچه حسابی حرف ماروباور میکنن؟
امولی:راست میگی شاید فکر کنن که میخوایم تیغشون بزنیم
-میگیم که سرنخی از دخترشون داریم وشخصی رو میشناسیم که مشخصات ظاهریش همینجوریه
امولی:ایول بیا بزنگ
موبایلمو برداشتم وشماره ای که امولی گفت رو گرفتم داشت بوق میخورد
-این شماره مال کجاست؟
امولی:فکر کنم ژاپن☺
-اوه ژاپن یعنی امکانش هست من از اون ژاپنی های بدون چشم باشم؟
امولی:توچشمات عینه گاوه غصه نخور
-بیشعور
بالاخره بعد از7بوق &nbsp;که کاملا نا امید شده بودم و میخواستم قطع کنم صدایی توی موبایل پیچید
امولی:بزارش روی اسپیکر
فکر کنم داشت ژاپنی حرف میزد
من ژاپنی سرم نمیشد به همون جرمنی سلام دادم وگفتم وقت بخیر
صدا:سلام بفرمایید
هوف خداروشکر جرمنی بلد بود
بنظر یه مرد میومد
-ببخشید مزاحم میشم من اعلامیه که تواینترنت گذاشته بودید رو دیدم همون اعلامیه که مال10سال پیشه وعکس نوزاد شما که 17سال پیش گمش کردین
صدا لرزیرو غم توش موج میزد
گفت:خب؟شما دختر مارو میشناسید؟اون کجاست؟
-من دختری 17یا18 ساله میشناسم تقریبابا همون مشخصات ظاهری اما شک دارم که دختر شما باشه
صدا:میتونم ببینمش
امولی اشاره کرد بگو نه بگو نه
-فعلا نه اول میشه معرفی کنید
صدا:من فوجی هستم
-اقای فوجی اسم دخترون چی بود؟تاریخ تولدش؟
اقای فوجی:ما اسمشو آیدِل گذاشتیم متولد 5نوامبر(اذر) سال1999میلادی
-ممنون از اطلاعات تون دوباره تماس میگیرم
اقای فوجی:میشه میشه فقط صداشو بشنوم؟اگه اون واقعا دختر من باشه به شما مژدگانی نفیسی میدم
-نمیدونم وقتی اطلاعات جدید کسب کردم باهاتون تماس میگیرم
قطع کردم
امولی:اوووووووووووومای گاد
-چیشد؟
امولی:اطلاعاتشون رو دراوردم
-خب؟
امولی:یکی ازسرشناسترین خاتواده های ژاپن نخست وزیر ژاپنه دوتا پسر داره که یکی از همسر اولشه به نام شوسکه فوجی ویکی دیگه ازهمسر دومش که بیوه بوده و فوت کرده به نام کنمیتسو که دوساله تو المان درس میخونه خودش ژاپنیه وخانومش اروپایی یا بهتره بگم المانی
-وایستا ببینم شوسکه فوجی همون ....
امولی:اره همون بازیکن جدیده است که موهاش بژه چشماش ابیه وسبک بازیش محشرهههه
-خــــــــــــــــب؟
امولی: خیلی پولدارن
-خب؟
امولی: یه دختر دارن به نام تیفانی که مثل اینکه خواهر دوقولش همون گمشده شون هستش و&nbsp; طبق تاریخ تولدی که گفت ومشخصاتی که اینجا نوشته شده گمشده ی اونا ...توهستی]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>هئی</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/هئی</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/هئی</guid>

<description><![CDATA[
سلام بر دوستان
نمیدونم الان کسی از شماها این پست رو میخونه یا نه
ولی بازم من مینویسم
بچه ها از اینکه تا الان همراهم بودید ممنونم
ولی ای کاش اینجوری تموم نمیشد
خیلی بده فک کنی همه دوستات فراموشت کردن
انیمه ی قهرمانان تنیس داره فراموش میشه
شایدم فراموش شده وما خبر نداریم
همه رفتن اکسو الی شدن:|
تحمل اینجا برای من بدون دوستام سخته
اینجارو میخواستم بحذفم
اما نمیتونم
چون تمام رویاهای بچگیم اینجاس
وعشق انیمه ایم(ایجی)
اینجا رو حذف نمیکنم
اما دیگه اینجا &nbsp;نمیام
یه وب تو میهن بلاگ درست کردم
توش هرجور مطلبی اپ میکنم&nbsp;
اسمشم هس
&hearts;همه جوره&hearts;
اینم ادرسش
http://einhie.mihanblog.com
اگه خواستین باهام حرف بزنین یا بیاین وب جدیدم
یا سونامی چت
http://www.sonami-chat.ir
هرگز از یادم نمیرین
خداحافظ
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عکس شخصیت های اصلی رمان رقص مرگ</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/عکس-شخصیت-های-اصلی-رمان-رقص-مرگ</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/عکس-شخصیت-های-اصلی-رمان-رقص-مرگ</guid>

<description><![CDATA[

سلام بچه ها
عکس شخصیت های اصلی رمان رقص مرگ و اوردم
بفرمایید ادامه
(شاید عکس بقیه شخصیت هاروهم گذاشتم)

عکس واقعی اینهیه فوجی

عکس عروسکی اینهیه فوجی

عکس واقعی امولی کیراهارا

عکس عروسکی امولی کیراهارا

&nbsp;
عکس واقعی هما یاساکورا

عکس عروسکی هما یاساکورا

عکس واقعی اسوی تاکومی

عکس انیمه ای اسوی تاکومی

عکس واقعی ایجی کیکومارو

عکس انیمه ای ایجی کیکومارو
&nbsp;
تموم شد]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رقص مرگ5</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ5</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ5</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
سلام اینم از قسمت جدید
قسمت بعدی=30 تا کامنت&nbsp;

چندروز گذشت موبایلمو روشن کردم که سیل عظیم تماس ها روسرم نازل شد همه زنگ میزدن همکلاسی هام ،بازیکن هایم تیم تنیس خانم مربی امولی خانم واقای اسمیت امولی اس داد:&laquo;کجایی تو دختر؟ملت نگرانتن&raquo;منم بهش اس دادم:&laquo;بیخود نگرانن اومدم ناکجاباد&raquo;امولی زنگید جواب دادم
-بله؟
امولی:سلام دختررر ملت نگرانتن توکوجایی؟چیشده؟
-دریا
امولی:اونجا چیکار میکنی؟
-نمیدونم
امولی:چرا ازخونه زدی بیرون؟مادر وپدرت همه جا دنبال تو میگردن
-مادر وپدر؟خونه؟نمیفهمم چی میگی
امولی:بگو کوجایی بیام دنبالت
-نمیخواد
امولی:بیا خونه ی من
-مزاحم نمیشم
امولی:توروجون هرکسی که دوست داری بیا
-من کسی رو ندارم که دوستش داشته باشم
امولی:چونه نزن اینهی توروخدا بیا
-شایداومدم بای
امولی:ا..
که موبایل رو قطع کردم
نفس عمیقی کشیدم شاید امولی بتونه تواین راهی که تازه انتخاب کردم کمکم کنه رفتم سمت ماشینم کناره هاش پراز گِل وخاک شده بود پشت فرمون نشستم دستم بی اختیار به سمت ظبط رفت اهنگی رو زدم
-تابه خودم اومدم تو دود غرقم/هرچی از تو شنیدم فقط سکوت کردم/باهمه ی خاسته هات کنار اومدم /یعنی به خاطرت هرکاری بود کردک تا برسم به تو ولی دیر رسیدم یکی دیگه نشست پیش تو...
&nbsp;اهنگش بدرد حال من نمیخورد ولی موجب شد دیدم به عشق وعلشقی بدتر شه توفکر بودم تو فکر نقشه های پلیدم سرعت ماشین هی تند تروتندتر میشد موبایلمم مدام زنگ میخورد 57تامیسکال ازاقای اسمیت 45تا ازخانومش 20میسکال ازدالنیا 67تا میسکال ازامولی و....
امولی خیلی نگران میزد نمیدونم چرا اینقدر من براش مهمم یه حسی میگه اونم همون حسی که من نسبت به اون دارم رو به نسبت به من داره من اونو به عنوان تنها دوستم داشتم تنهاکسی بود که حرفاشو میشنیدم&nbsp; نمیدونم چقدر گذشت که رسیدم به خونه اش نگاهی به ساعت موبایلم کردم ساعت 1:30بامداد بود جلوی درحیاط خونه اش ایستاده بود بادیدن ماشین من اومد به سمتم
امولی:بیا ماشینتو تو پارکینگ پارک کن
-نه مزاحم نمیشم
امولی:حرف نزن
در حیاط رو باز کرد ماشین رو پارک کردم وپیاده شدم دستمو گرفت ومنو به سمت خونه اش راهنمایی میکرد خونه اش دوطبقه بود حیاط بزرگی داشت دیوار های حیاط طرح سنگ بودن ومسیر حیاط تاخونه سنگ بود درچوبی خونه روباز کرد
امولی:اینهی جون برو یه دوش بگیر منم برم یه چیزی درست کنم بخوریم
-ا...
امولی:برو دیگه حالاهامهمون خودمی لباس تمیز وحوله هم برات گذاشتم
-ممنون
{امولی}
رفتم تو اشپزخونه
-چی درست کنم؟
وسایل لازانیا رو روی میز چیدم اینهیه لازانیا دوست داشت لازانیارو درست کردم وروش پنیرریختم وگذاشتم تو فر بعد رفتم اتاق اینهی رواماده کنم یه اتاق بزرگ بود که برای مهمان بود روی همه ی وسایلش ملافه های سفید بود ملافه هارو برداشتم اتاق بزرگی بود حالت نیم دایره داشت دیوارهاش بنفش تیره بودن یه تخت دونفره داشت باچندتاخرت وپرت دیگه اومدم بیرون دیدم اینهی هم داره ازپله هامیاد پایین یه تاپ مشکی تنش بود بایه شلوارک اسپورت مشکی حوله ی یاسی رنگ هم دور موهاش پیچیده بود دمپایی حوله ای هم پاش بود من که دخترم دلم ریخت بدنش خیلی سفید بود واندامش بی نقص &nbsp;یه خورده تواین مدت تغیرکرده بود وقتی دیدمش زیرچشماش تیره شده بود ولباش ترک خورده بود مثل اینکه دوران سختی داشته
-خوش اومدی ای بانوی بی دامن
اینهی:سلام برتو ای بانوی اشپز پاکدامن
وقتی حالش خوب باشه سربسردیگران میزاشت مثل الان که سربه سرمن میزاره
-بیا ببین امولیت چه کرده
اینهی:امولیم؟
-بیا حرف اضافی نزن
بردمش تواشپزخونه سرمیزنشوندمش میز رو خیلی شیک چیده بودم
-لازانیاکه دوست داری؟
اینهی:نه
-ضدحاااااااااااااااااااااااال واقعا دوست نداری؟
اینهی:شوخی کردم برای کنجکاوی هم که شده باید دستپخت تورو بچشم
این رفتار شوخ اینهی برای چی بود؟چرا اینجوری شده بود؟
-بفرما نوش جونت
یه مدتی گذشت
-نمیخوای چیزی بگی؟
اینهی:درموردچی؟
-درمورد رفتنت
{اینهیه}
اگه قرارباشه امولی بهم کمک کنه پس بدنیست حقیقت روبفهمه
-خب راستش داستان مربوط میشه به .....
تمام ماجرا رو براش تعریف کردم
امولی:خب الان میخوای چیکار کنی؟
-زندگی
امولی:نمیفهمم منظورتو
-زندگی میکنم دنیا یه جور رقص خاصه میخوام دنیا دورم برقصه
امولی:برنمیگردی؟
-هرگز
امولی:منم بهت کمک میکنم چون همدردیم
-چی؟
امولی:منم میخوام زندگی کنم چون تاحالا ازش محروم بودم
-من میخوام مردم دنیارو تیغ بزنم میخوام دنبال هیجان باشم میخوام خانواده وفامیل اصلیمو پیداکنم میخوام هرکاریکه عشقم میکشه انجام بدم میخوام تغیربدم زندگیمو
امولی:من بهت کمک میکنم
-ازکجا شروع کنیم؟
امولی:پیداکردن خودت
-خوبه
امولی رفت وبعد با لبتابش اومد وجلوی ال ای دی نشست
امولی:اینهی بیا
اومدم کنارش لم دادم
-چه میکنی؟
امولی:میخوام لیست بچه هایی که تواون سال گم شدن روپیداکنم توروتوکدوم ماه پیدا کردن؟
-اوم نمیدونم فکرکنم اذرماه
امولی:من تمام ماه های فصل پاییز رو بررسی میکنم حتما خانواده ات یاگمت کردن که دراین صورت اعلامیه چاپ میکردن تو اینترنت پخش میکردن ولی اگه سرراه گذاشته باشنت کارسخت تر میشه
-اها
یه هلو از توظرف جلوم برداشتم وگاز میزدم وبه انگشتان کشیده ی امولی که مدام روی کیبورد تکون میخوردن خیره شدم نمیدونم چقدر گذشت که امولی گفت:هوف اینهی من کلی اعلامیه پیدا کردم&nbsp; اما از صاحب هیچکدومشون خبری نی اکثرانشون مال 10سال پیشه فقط ...
-فقط چیییییییییییی؟
امولی:عکس یه نوزاد هست که خانواده اش 17سال پیش گمش کردن این اعلامیه روهم 10سال پیش گذاشتن تو اینترنت عکس نوزاد خیلی بی کیفیته بنظرمن یه خورده شبیه تویه
خیز گرفتم روی لبتاب
-شبیه منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امولی:اره ببین رنگ موهاش عین موهای تویه فرهم خورده چشم هاشم سبزمیزنه
ضل زدم توچشم های امولی ، خودشو عقب کشید
امولی:الحق که چشم سفیدی چقدر چشمات ازنزدیک ترسناکه یه وقت به کسی اینجوری نگاه نکن طرف ازترس خودشو خیس میکنه
-هئ چشم های این نوزاد سبز کمرنگه
امولی:خب تومدتی که ادم برزگ شه تغیراتی میکنه خداروچی دیدی شاید این عکس خودته
-میدونی ساعت چنده؟
امولی :4:30
-برو بزار کپه مرگمو بزارم من خیلی خوابم میاد فردا پی گیر این اعلامیه ها میشیم
امولی:اوکی برو بالا اتاقت رواماده کردم
-اوکی
رفتم تو اتاقم وعین جنازه افتادم
{امولی}
ساعت 8 صبحه اما اینهی بیدار نمیشه الانه که گریه کنم خودمو کشتم اما دراتاق رو باز نمیکنه درو دیشب قفل کرده منم هرچی درمیزنم درو باز نمیکنه کل محل ازخواب بیدار شدن با جیغ جیغای من ولی این خرس قطبی بیدار نشده میخوام در اتاق رو بشکونم
-یا خداااااااااااااااااااااا
رفتم باسرعت به سمت در که ....
در اتاق باز شد وکله افتادم زمین (خخخ امولی خانم درشِکَن☺)اینهی خانوم باچشم های پف کرده بهم خیره شد
اینهی:تو مریضی؟؟؟؟؟
-علیک سلام اولیا بانو
اینهی:این چه وضع تو اتاق اومدنه؟
-دوساعته دارم در میزنم دیدم دروبازنمیکنی گفتم درو بشکنم
اینهی:خسته نباشی
-گودزیلا برو اماده شو میدونی چندروزه باشگاه نرفتی؟
اینهی:من باشگاه نمیرم دیگه درس هم نمیخونم
-بیخود کردی این روزا من به عنوان جانشین کاپیتان پدرم دراومد زودباش اماده شو
اینهی:اما
-اما نداریم یه دست یونوفرم تو کمد هست یه تیپ خوجمل بزن
از اتاق رفتم بیرون ومیز صبحونه رو اماده کردم بعد اینهی اومد پایین خدای من چقدر خوجمل شده بود یه پیرهن مردونه سفید استین کوتاه رو پوشیده بود با کروات مشکی شلوار مشکی شو هم پوشیده بود موهاشم مثل اون شب که رفته بودیم رستوران درست کرده بود کفش مشکی ورنی هم پوشیده بود کُتِش هم با یه دستش رو شونه اش انداخته بود عینک دودیشم روی موهاش گذاشته بود وطبق معمول هدفونش توگوشش بود
-بیا صبحونه بخور
اینهی:سرمیز نشت یه لیوان اب پرتغال سرکشید
اینهی:بریم
-چیزی نخوری که
اینهی:بریم
-هوف امان از دست تو باشه
من لباسمو تنم کرده بودم کت شلوارمو پوشیده بودم کیف راکتمو برداشتم عینک دودیمو زدم واز خونه خارج شدم
-اوووووووووه چقدر ماشینت کثیفه
اینهی:هئ
-اون سطل اب رو بریز روش حداقل یکم تمیز شه
اینهی:بیخی
بعد سوار شد منم جلو سوار شدم در حیاط رو با ریموت باز کردم وتخته گاز به سمت مدرسه توراه از بس که گفتم ماشینت کثیفه ماشین رو برد کارواش بعد چند دقیقه ماشین شد عین عروسک رسیدیم مدرسه ملت با دهن های باز نگاه میکردن حق هم داشتن ماشین به این خوشگلی با همچین سرنشین های جلتنمنی &nbsp;اینهیه کیف راکتشو با دست چپش گرفت عین این کاراگاه ها شده بود منم کیف راکتمو انداختم رو شونه ام وباهم وارد باشگاه شدیم همه با چشم های خیره نگاه میکردن که یه هو همه ی بازیکن های تیم تنیس ریختن رو سرمون
دالنیا:توکجا بودیییییییییی؟
لموسی:نمیگی نگرانت میشیم؟
نانا:نباید یه خبری بدی؟
اینهی:سرم شلوغ بود خب تمرینات رو شروع میکنیم
ریما:تمرینات انجام شد
اینهی:هوم؟
ریما:خانم مربی اومدن و...
اینهی:اها پس مرخصید
همه رفتن
داشتیم میرفتیم به سمت بیرون باشگاه ه دیدیم چندتا دختر خیره دارن به چیزی نگاه میکنن رفتیم پیش شون
-چخبره؟
اون دختر:اون پسره رو ببین
نیم نگاهی به اون سمت انداختم یه پسر خیلی خوشتیپ قدبلند که موهاش طلایی بود وعینک دودی زده بود داشت میومد به سمت در ورودی سالن اینهی بی توجه به اون به سمت در ورودی سالن رفت اینهی و اون پسر همزمان به در رسیدن اینهی واون پسر جلتنمنه عینکشون رو دراوردن پسر وقتی اینهیه رو دید چشم های سبزش برقی زد اما اینهی به اون نیم نگاهی ام نکرد پسر اشاره ای به اینهی کرد که یعنی بفرمایید اینهی هم بدون توجه به اون وارد سالن شد
پسر گفت:شما رئیس شورای مدرسه نیستید؟
اینهی نگاه سردی بهش انداخت
اینهی:بله کاری داشتید؟
پسر لبخند مارموزی زد:نه
اینهی رفت توی کلاسش منم رفتم سرکلاسم
{هما}
-بچه ها اون پسره رو دیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرلی:ارع ناموسا خیلی خوشگل خوشتیپ بود
ارمی:اینهی ناجور ضایع اش کرد جلوی بچه ها
سایو:ارع اینهی اصلا اعصاب نداره(خودت اعصاب نداری)
اوشین:عاغا من چشمم اب نمیخوره که این اینهی به داداش من جواب مثبت بده به این پسره که اینقدر خوشگل بود حتی یه نگاه مثل ادم نکرد چه برسه به داداش من
-این پسره کی هست؟
ارمی:اوسوی تاکومی 22ساله نابغه است از لحاض اخلاق دست کمی از اینهی بانو نداره خیلی مغروره دخترا واسش کله میشکنن اما به هیچ دختری توجه نمیکنه سَرگُرده
مرلی:وااااااااااااااااااااااا با این سن سرگرده؟
ارمی:اره اقا تمامی کلاس هاشون رو جهشی میخوندن و به خاطر لایق بودن خیلی سریع قبل از اینکه مدرکشو بگیره شروع به کار کرده یه سال دیگه هم بخونه مدرکشو میگیره هفته ی یه بار میاد این دانشگاه
سایو: ای جووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
-ارمی ورپریده توکی امارشو دراوردی؟
ارمی:حالا بماند☺
-ورپریدهههههههههههههههه
مرلی:راستی اینهی چرا چندروز نیومده بود؟
سایو:ارع منم عین اسب(عین اسب؟؟؟؟؟؟) کنجکاوشدم که بدونم
نگاهی به سمت اینهی کردم
-اینهی چه خبرررررررررررررررررر؟
اینهی به مانگاه سردی &nbsp;کرد وگفت : دسته تبررررررررررررر
-خخخ دیگه چی؟
اینهی:برف اومده تاکمرررررررر
-جدی پرسیدم هااااااا
اینهی:ازهمه جا بیخبرررررررررر
سایو وارمی ومرلی واوشین ازخنده منفجر شدن خودمم خنده ام گرفت این قدر قافیه..... دبیر اومد من که اصلا هیچی حالیم نشد که این چی زر زد کلاس تموم شد
مرلی:اینهی بریم ناهار بخوریم
اینهی:اوکی
اینهی جلوتر از ما رفت بیرون که ایجی کثافت اومد کنارش ایستاد من خودم به شخصه ترسیدم اخه اینهی امروز اعصبانی بنظرمیومد وای ایجی گندزد یه کارت به سمت دست اینهی برد
ایجی:خوشحال میشم اگه زنگ بزنین
وای وای وااااااااااای الان اینهی جفت پا میره تو حلقش اینهی نگاه وحشت انگیزناکی به ایجی کرد خیلییییییی &nbsp;چشماش اینجوری ترسناک بود من الان&nbsp; جای ایجی خودمو خیس میکنم اینهی کارت رو مچاله کرد کل بچه های کلاس ریخته بودن بیرون&nbsp;]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بی وفا 16</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/بی-وفا-16</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/بی-وفا-16</guid>

<description><![CDATA[

قسمت جدید رو اوردم:)
قسمت بعدی=30 تا نظر

که صدای شلیک گلوله اومد مغز طرف جلوی چشمام ابکش شد وخونش روی لباسام وصورتم میجهید و......
هنگ کرده بودم خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی وحشت ناک بود هنوز ماشه رو لمس نکرده بودم اطراف رو نگاه کردم یه جیپ مشکی رنگ که چندتا ادم سیاه پوش ونقاب دار بودن داشتن با سرعت به ما نزدیک میشدن احساس کردم یکیشون اسنایف داشت اما از جام تکون نمیخوردم
ایجی:اینهی تو چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم متوجه جیپ شد دستمو کشید ومنو برد به سمت ماشینش در ماشین رو باز کرد اما من سوار نشدم فقط به اون مرد خیره شده بودم ایجی هلم داد به داخل ماشین
ایجی:برو تووووووووو
در ماشین رو بست وخودشم سوار شد خیلی گاز میداد جیپ دنبالمون بود چندتا تیر هم شلیک کردن اما به ماشین نخورد تو این بیابون درن دشت واین همه خاک سرگردون بودیم که دیدیم دیگه جیپ دنبالمون نیست .ایجی توقف کرد از ماشین پیاده شد چند دقیقه بعد ایجی در ماشین رو باز کرد و منو چرخوند پاهاموبا دودستش به نرمی گرفت وگذاشت پایین روی زمین
ایجی:خانومی بیا صورتت رو بشور
دستش یه بتری بود ایجی که گنگ بودن منو دید خودش مقداری اب تو دستش ریخت بعد سر منو خم کرد واب رو پاشید تو صورتم
ایجی:اینهی کتِت رو در بیار
ایجی خودش کت منو در اورد و انداختش روی زمین وروش بنزین ریخت وفندکشو روشن کرد وپرت کرد روی کت
کت اتیش گرفت ایجی اومد جلوم زانو زد ونشست
ایجی:خانومی هیچی نشد تو اونو نکشتی من میدونم میدونم که تو شلیک نکردی
-ایجی؟
ایجی:جون دلم؟خانومی بگو عزیزم فدات شم بگو؟
-اخه چرا؟
ایجی:هئ
-اخه چرا اون مُرد؟
ایجی:اروم باش
نعره کشیدم:اخــــــــــــــــه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
اشکام دوباره جاری شد
ایجی بازوهامو گرفت و دوباره منو در اغوش کشید موهامو نوازش میکرد
ایجی:اروم باش عزیزم اروم باش
خیلی بد شد اون شخص تنها کسی بود که میتونست کمک کنه این معما حل بشه ایا اون کسی که شیوسکه رو میخواسته بکشه قاتل پدربوده؟انگیزش از این کار؟چه مشکلی با ما دارن؟ایا اون کسایی که همز رو کشتن از همون شخص دستور میگرفتن؟عه اون تنها سرنخ بود ......
............
اومده بودیم خونه هیچی در مورد امروز حرف نزدیم ایجی با شیوسکه وتیفانی حرف میزد هما وسایو وامولی وارمی اومده بودن پیش من داخل اتاق نشسته بودن و حرف میزدن
هما:ارع بعد اون پسره بهم گفت:.....
امولی:یه دقیقه خفه شو
هما:دارم حرف میزنم ها گِل که لگد نمیکنم بیشعور
امولی:اینهی چه مرگته؟
سایو:میگم اینهی مدل لبتابت چیه؟
ارمی:سایو وقت گیر اوردی؟
امولی:عه شما بلد نیستین تو حرف یکی پا برهنه ندوید
هما:نکه خودت خیلی بلدیییی
امولی:اه
ارمی:امروز چندمه؟
سایو:بیست ونهم چرا میپرسی؟
ارمی:اخه دبیر تاریخ گفت سی ام امتحان میگره خواستم بدونم کی هستش
-چی؟
امولی:هیچی فردا امتحان تاریخ داریم
-امروز بیست ونهمه؟
امولی:اره چرا میپرسی؟
هما:اینهی چته؟
به شیوسکه شب بیست وپنجم حمله شده درست روز قتل پدررر ،پدرهم بیست وپنجم به قتل رسید شیوسکه رو هم میخواستن تو همین تاریخ بکشن این عجیبه شاید این دوماجرا بهم ربط دارن شاید نه حتماااا
-هان؟
امولی:هان وزهر مار تو گور داداش جوون مرگت اشغال اصلا معلوم نیست که کجاست
-ببخشید حواسم نبود
سایو یه مشت زد به بازوم
سایو:بگو بگو راستشو امروز با ایجی کجا رفته بودی؟
-قبرستوون
امولی:سرمزار پدرت؟
وای امولی باورش شده خخخ
-اره
سایو:چی چی وقبرستون؟تو وایجی هر دفعه میرید قبرستون لباساتون رو ست میکنید؟وتیپ جلف میزنید؟من مطمئنم که رفته بودید باهم دور دور
-حوصله داری هاااا
ارمی:پس واسه ی مرده ها تیپ میزدی؟
هما:نه جاااااااااااااااااانم واسه ی دوست پسملشون تیپ میزنن
امولی:اینهی؟ حقیقت داره کثافط؟
-وای دست از سر کچل من بر دارین تیپ چیه؟دوست پسمل چیه؟
ارمی:بزار برات توضیح بدیم
سایو:تیپ چیزیه که تو وایجی امروز زده بودید ...
امولی:دوست پسمل هم چیه نه کیه؟
ارمی:ایجی خان بندریه خخخخخخخخخخخخخخخخ
امولی:یهیهیهیهیهیهیهی لایک
هما:خرفهم شدی اینهی جان؟
-سایو من وایجی کی رو زدیم؟پسمل یا پسر؟؟؟؟
فکر کنم همه شون میخواستن نصفم کنن یه عَه کش دار گفتن ونفر یکی یه دونه پس کله ای زدن وکلی فحشم دادن وبعد از اتاق رفتن بیرون خخخخ فوضول های معرکه اصلا ایجی عشق منه به اونا چه؟وای خاک عالم عشق چیه؟اونم ایجی؟؟؟؟؟؟نکنه من دوسش دارم؟وای بلا به دور از خدا خواهش میکنم که ایجی رو ازم دور کنه من نمیخوام دوسش داشته باشم من حااااااااااااالم ازش بهم میخورد
....
روی تختم دراز کشیدم
بیست وپنجم هر ماه یه اتفاق برای ما میوفته درست بیست وپنجم دوماه پیش پدر وحالا شیوسکه ماه دیگه کیه؟خدایا این کار تاکی ادامه داره؟
. . . . . . .
&nbsp;ساعتای 12 بود رفته بودم دوباره توهمون شبکه اجتماعی
همه بچه ها بودن
سلامی دادم ویه پست گذاشتم
زندگی غمکده ای بیش نبود
بهرماجز غم وتشویق نبود
به کدام خاطره اش خوش باشم
که کدام خاطره اش نیش نبود
امولی:چته دختر؟
-هیچی
بچه ها تیکه مینداختن وبامن حرف میزدن اما واقعا حوصله شونو نداشتم
دوباره پست گذاشتم
کاشکی میشد سرنوشت را از سر نوشت
هما:چه مرگته اینهی؟
یه پست دیگه هم گذاشتم
کاتب سرنوشت برای هرکس چیزی نوشت
&nbsp;نوبت ماکه رسید قلم افتاد دگر هیچ ننوشت
خط تیره گذاشت
گفت:توباش اسیر سرنوشت
یهو دیدم گوشیم زنگ خورد ایجی بود
-هان؟
ایجی:هان نه جانم
-بله؟
ایجی:اینهی بیام دنبالت بریم بیرون؟
-نه ممنون
ایجی:میدونم حالت خوب نیست اماده شو من اومدم
-باشه
رفتم سرکمدم با این گچ دستم بعضی از لباس هام رو نمیشد تن کرد یه شلوار جین مشکی پوشیدم با نیم بوت عسلی این روزا هوا خیلی سرد بود یه بلوز مشکی هم تنم بود یه کت چرمی عسلی هم تنم کردم یه کلا کشباف مشکی خیلی خوشگل سرم کردم وفلش اهنگامو برداشتم ورفتم از خونه بیرون چند دقیقه نشد که ماشین ایجی رو دیدم رفتم و سوار شدم
-سلام
ایجی:سلام خانومی خوبی؟
-بدک نیستم مرسی
یه مدت تو سکوت گذشت ایجی دستشو برد به طرف ظبط
-میشه اهنگای منو بزاری؟
ایجی:اره
فلشمو دادم بهش دستمو بردم سمت ظبط وچندتا البوم رو رد کردم تا به اهنگ مورد نظرم رسیدم
این اهنگ رو خیلی دوست داشتم فکر کنم یه روزی بدرد حال منو ایجی بخوره
♫♫ ♫♫ -به دادش رسیدم دلم رو رها کرد صداش کردم اون وقت رقیبو صدا کرد به پاش می نشستم خودش دید که خستم ولی بی وفا باز رها کرد دو دستم واسه شب نشینی رفیق قدیمی شدم رنگ اون شب که چشماش سیام کرد حالا روزگارم عوض شد دوباره&nbsp; حالا اون خودش فکر برگشتو داره حالا من نشستم به سکان نورم ولی اون به جز من کسی رو نداره می بخشم دوباره گناهی که کرده می بخشم می دونم که دستاش چه سرده می شم سلطان شب رفیق قدیمی بازم مثل وقتی که بودیم صمیمی بدون زندگی بازیگردون ترین زمین خوردی دیدی که دنیا همینه به دادش رسیدم دلم رو رها کرد صداش کردم اون وقت رقیبو صدا کرد به پاش می نشستم خودش دید که خستم ولی بی&nbsp;وفا باز رها کرد دو دستم واسه شب نشینی رفیق قدیمی شدم رنگ اون شب که چشماش سیام کرد حالا روزگارم عوض شد دوباره حالا اون خودش فکر برگشتو داره حالا من نشستم به سکان نورم ولی اون به جز من کسی رو نداره می بخشم دوباره گناهی که کرده می بخشم می دونم که دستاش چه سرده می شم سلطان شب رفیق قدیمی بازم مثل وقتی که بودیم صمیمی بدون زندگی بازیگردون ترین زمین خوردی دیدی که دنیا همینه
ایجی اهنگ رو قطع کرد
-چرا قطع کردی؟
ایجی:این چیزا چیه که تو گوش میدی؟
-بزار همینو
ایجی:نخیر
بعد خودش اهنگ زد همون اهنگ قدیمی
-من دوست دارم قدر ستاره های اسمون
اگه تودوستم داری بیا پیشم بمون
وقتی توبامن باشی انگار دنیا مال منه
همه خوشبختی ها میان به ما سرمیزنن
آره خیلی دوستت دارم آره خیلی زیاد
تومال منی اگه دلت بخواد
اونکه میمیره برات دیوونته خودمنم
حتی یک لحظه هم نمیتونم ازت دل بکنم
باتوخوش حالم بی تو زندگی معنی نداره
دلم برای دیدنت همیشه بی قراره......
عه ایجی هم دل خجسته ای داره
-ایجی من فکر میکنم نفر بعدی منم
ایجی ترمز کرد
ایجی:چی؟
-پدرم برادرم حالا یا من یا تیفانی یا مادر
ایجی:خل شدی؟این دوماجرا بهم ربطی ندارن
-چرا دارن
ایجی:اینهی خل بازی نکن
-حالا میبینیم
ایجی کوبید رو فرمون
ایجی:یه خورده مثبت اندیشی کن
-نمیشه این حقیقته
ایجی:عه
-نمیدونم قصد اون شخص چیه که این کارو با ما میکنه ولی کشتن اون مرد یعنی حتما یه رئیسی داشته که نمیخواسته لو بره
ایجی:هئ
-من میخوام حقیقت رو کشف کنم
ایجی:فقط کاری بی اطلاع من نکن
-میشه برگردیم خونه؟
ایجی:هان؟
-منو برگردون خونه
ایجی:هنوز که ....
-خواهش میکنم
ایجی دور زد و منو رسوند خونه سریع رفتم تو اتاقم لب تابمو برداشتم اون عکسه اون عکسی که از عتیقه فروشی گرفتیم به عکس خیره شدم با دقت تمااام عکس خونه های سفید ومشکی داشت 67 تا خونه ی مشکی و42 تا خونه ی سفید
این یعنی چی؟
-67
-42
.....
این معما چیه به نظرتون؟]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رفقام</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/رفقام</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/رفقام</guid>

<description><![CDATA[

★رفیق اگر میبینی محبتم با شوخیو فوشه...:/★&nbsp;★بدون برام ازهمه عزیزترینی ک فحشت میدم....:)★&nbsp;★بدون انقد عزیزی ک نمیخام سنگین بات بحرفم..★&nbsp;★عاشق اون رفیقیم ک ازم ناراحت نمیشه چون★&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;★ میدونه اگر من بخام ناراحت شم دنیا جلودار اشکام نی.....-.-★&nbsp;★این پستو میزارم سلامتی رفقام ک پیشم بودن....:)★&nbsp;★رفقای مجازی ک بعنوان رفیق واقعیم میخامشون.....:)★&nbsp;★اگر کسی باهاشون در بیفته میگامشون.....:&times;★&nbsp;★عاشق رفقامم مخلصتونم :*★
&nbsp;
(برگرفته شده از وب میلینا جونم)]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بی وفا 15</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/بی-وفا-15</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/بی-وفا-15</guid>

<description><![CDATA[

سهلام قسمت جدید رمان رو اوردم
با بنر جدیدش که عکس امولی ذاتن حسود هم هست

برید ادامه

لیوان شکسته؟ملافه ی خونی؟طناب دار؟چاقو؟.... اینا چی میگن؟
ایجی دستمو گرفت چقدر داغ بود
ایجی:بیا بریم لباستو عوض کن
-ایجی؟
ایجی:جون دلم؟اخ قوربون اون ایجی گفتنات بشم
-ایجی چرا اینجوری شد؟
ایجی دوباره بغلم کرد محکم منو به خودش فشار میداد دستاش پشتم قفل شده بود
ایجی با لهن خیلی خاصی گفت:نگران نباش خانومم باور کن همه چی درست میشه
مشت ارومی زدم به روی سینه ی ایجی
بغض کرده بودم
-اخه چه جوری؟اخه چه جوری میخواد درست شه؟چه جوری پدرم میخواد زنده شه؟چه جوری حال مادرم بهتر میشه؟
ایجی منو بیشتر فشار داد به طوری که دیگه نفس نمیتونستم بکشم
ایجی:همه چی درست میشه
&nbsp;بعد منو کشیده به سمت اتاقم کمدمو باز کرد یه دست لباس راحتی برداشت
ایجی:خانومی بیا لباساتو عوض کن
لباسارو ازش گرفتم
ایجی:کمکت کنم؟
-نخیر لطف کنید برید بیرون
ایجی:باشه باشه
رفت بیرون پسره پروبیشعور لباسامو با غضب پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم
ایجی:بیام تو
-امرتون؟
ایجی اومد تو اتاق
ایجی:کاری نداری؟
-از اولم نداشتم
ایجی:چیشدی یهویی؟
-هیچی
ایجی:من بیرون اتاقتم خیالت تخت
-چی؟برو گمشو خونتون
ایجی یکی از ابروهاش بالا پرید
ایجی:نمیتونم تو این خونه ی درن دشت تنهات بزارم
ایجی رفت بیرون
چند روز بعد
شیوسکه رو ترخیص کرده بودیم کل بچه های باشگاه ریخته بودن خونه مون واسه عیادت
امولی:شیوسکه ای اک هفت من خرابه توسرت خیر سرت ورزشکاری به چه سادگی کتک میخوری
دالنیا:من جای شیوسکه بودم جفت پا میرفتم تو حلق طرف
لموسی:چون تو وحشی هستی
همه داشتن شوخی میکردن تا جو عوض شه اما زرررشک
شیوسکه درمورد شبی که چاقو خورده بود گفت
که از صدای در اتاق من بیدار شد تو همون لحظه شخصی از پنجره ی اتاق اومد تو واون خودشو به خواب زده بود اون شخص چند لحظه ای یه جا از اتاق مشغول بود تا اینکه میاد بالا سر شیوسکه ویه پاکت پودر توی لیوان اب میریزه وبا خودکار مخلوتش میکنه بعد لیوان رو میگیره و روی شیوسکه میشینه این که معلومه میخواسته اونو به خورد شیوسکه بده اما شیوسکه با دستاش اون مرد رو هل میده مرد روی زمین میوفته بعد یه چاقوی تاشو برمیداره و حمله میکنه به سمت شیوسکه نوک تیز چاقو به سمت سینه ی شیوسکه بوده اما شیوسکه خودشو میکشه بالا و چاقو میخوره تو شکمش بعد مرد از اتاق خارج میشه و....
من چیزی به دیگران نگفتم اما میدونم جریان این کارا چیه
این طور که من فکر میکنم اون مرد میخواسته جوری صحنه ی قتل رو نشون بده که یه خودکشیه اون میخواسته با دادن اون ماده بدن شیوسکه رو ضعیف کنه بعد اونو به طناب دار بیاویزه اینجوری همه فکر میکردن اون خودکشی کرده اما چون طرف موفق نشده اون ماده رو به خورد شیوسکه بده اونو چاقو زده که هرطوری که شده بکشتش اما نقشه اش عملی نشده
.....
پلیس از روی اثر انگشت روی در تشخیص دادن که اون شخص کیه اون جوکر همز یه خلافکاره سابقه داره من میخوام اون شخص رو پیدا کنم. یه تیپ خیلی خفن زده بودم یه کت چرمی مشکی کوتاه پوشیده بودم با یه شلوار جین ابی کاربنی با&nbsp; کفش اسپورت مشکی یه کلاه کش باف ابی هم سرم کرده بودم و هفت تیرمو توی لباسم قایم کردم زنگ زدم به ایجی
-الو؟
ایجی:جون دلم؟
-سلام
ایجی:سلام به روی ماهت
-میخوام برم زور گیری نیاز به یه مرد دارم نپرس چرا؟فقط بگو میای یا نه؟
ایجی هنگ کرده بود
ایجی:اینهی؟
-میای یا نه؟
ایجی:لعنت به من بگو کجایی من بیام اونجا
-توپارک کنار خونه مون
ایجی:تو بیخود نکردی تنها رفتی پارک؟
-عه برو گمشو
بعدم قطع کردم و موبایلمو خاموش کردم
میدونستم الان میاد چند دقیقه بعد ایجی بایه تیپ خیلی شیک اومد از ماشینش پیاده شد دستشو روی سقف ماشین گذاشته بود عینک دودیشو در اورد و به من با غضب نگاه کرد منم اومدم به سمتش یه شلوار جین پوشیده بود با کفش اسپورت ویه پیرهن اسپورت مردونه که ابی رنگ بود ویقه شو تاروی شکمش باز گذاشته بود وبدن شش تیکه اش دیده میشد چندتاهم زنجیر انداخته بود موهاشو یه طرفه ریخته بود روی پیشونیش دیگه موهاشو از فرق باز نمیکرد
ایجی:بپربالا
سوار شدم
-بریم به این ادرس
ایجی:شما دست شکسته ها ادم نمیشید؟
-هوی هوی من هفته دیگه گچ دستمو باز میکنم بعدم عمه ات ادم نیست بیشعور
ایجی:الحمدالله
بعد شروع کرد به گاز دادن
-میخوام برم پیش خلافکار وسارق بزرگ جوکر
ایجی:الحمدالله
ادرس جوکر رو به هر بدبختی که شده بود پیدا کردیم مثل اینکه هر روز میره یه رستوران رسیدیم اونجا
عین مرد ها وارد رستوران شدم وحنجره ی مبارک رو باز کردم
-جوکر پلنگ کجاست؟؟؟
همه با دهن باز بهم نگاه میکردن بعد همه اشاره کردن به یه میز دونفره که یه مرد نسبتا&nbsp; چاق داشت دولپی چیز میخورد اون مردبهم نگاه کرد
-شما جوکر پلنگید؟
اون مرد نیشش باز شد هییییییییییز بهم نگاه میکرد ایجی متوجه شد که اون مرد اختیار چشماشو نداره بعد اخم کرد و رفت سر میز طرف
ایجی:بیاید بیرون باهاتون کار دارم
مرد:چرا؟
ایجی کوبید رو میز
ایجی:میای یا جور دیگه ای ببرمت؟
مرد برای اینکه ابرو ریزی نشه از جاش بلند شد و اومد بیرون رفتیم &nbsp;سوار ماشین شدیم&nbsp; و رفتیم&nbsp; یه جایی که خیلی خلوط بود
-به به اقای قاتل
مرد چشماش گرد شد
با پام یکی زدم وسط جفت پاش
مرد نعره کشید
ایجی از تعجب داشت دوتا شاخ در میاورد
مرده عین افتاب پرست رنگ عوض میکرد
ایجی:برو تو ماشین
-نخیر
-زود باش بگو از کی دستور میگیری؟
مرد:چی میگید؟
این بار یکی زدم تو شکمش پرت شد روی زمین
رفتم بالا سرش
-ببین من کسایی رو میشناسم که میتونن با تیـــــــــــغ رو صورتت نقاشی کنن
داشتم یقه ی طرف رو میگرفتم که ایجی منو از پشت کشید فکر کنم خوش نداشت من به مرده دست بزنم مرده رو بلند کرد&nbsp; و خابوند تو صورتش وکلی زدش خونش عین خون سگ میریخت اما حرف نمیزد باید خودم دست به کار شم هفت تیرمو در اوردم اومدم نزدیک طرف ایجی دیگه داشت از تعجب چشماش در میومد تفنگ رو گذاشتم روی سر طرف
-ببین برای من تو مردی وسگ همسایه مون پس بناااااااال
مرد:اون اون شخص ...
که صدای شلیک گلوله اومد مغز طرف جلوی چشمام ابکش شد وخونش روی لباسام وصورتم میجهید و......]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رقص مرگ4</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ4</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/رقص-مرگ4</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

&nbsp;
اینم قسمت جدید
پدر:درسته که اینهیه از خون مانیست اما همه فکرمیکنن که اون دختر تنی مایه پس نمیخوام هرگز این راز فاش شه
مادر:اون باید بدونه
پدر:من نمیخوام اینهیه حقیقت تلخ زندگیشو بدونه
مادر:اما این حقشه
وقتی این حرفارو شنیدم سنگینی کوه رو رو دوشم احساس کردم آسمون رو سرم خراب شد پاهام سُست شد زمین دور سرم میچرخید چند کلمه عین گلوله تومخم تکون میخوردن از خون ما نیست حقیقت تلخ زندگیش مونده بودم به حال خودم بخندم یا گریه کنم!کلید در از تو دستم لغزید وافتاد نمیخواستم نــــــــــــه نمیخواستم اونا دیگه منو ببینن حداقل الان با تعجب داشتم از در فاصله میگرفتم که در خونه باز شد مادر وپدر با دیدن قیافه ی گنگ من متعجب شدن مادر اومد تا منو بغل کنه چی؟مادر؟چه کلمه ی نااشنایی!!مادر؟برام تازگی داشت بهتر بود میگفتم خانوم ایزابل اسمیت ! اسمیت؟اما این که فامیل من نیست!مگه من اینهیه اسمیت نبودم؟اینهیه؟کی این اسم رو روی من گذاشته؟یعنی چی؟دست خانوم ایزابل اسمیت رو کنار زدم
اقای اسمیت:اینهیه دخترم کجا بودی؟تاحالا؟
دخترم؟چیمیگه؟الان گفت که من مثــل دخترشم
خانوم اسمیت زد زیر گریه
خانوم اسمیت :توحرفاهای مارو شنیدی؟
-ارع حقیقت تلخ زندگیم .....فرزند تنی ... راز ...
اقای اسمیت میخواست چیزی بگه که من باصدای بلند گفتم
-نمیخوام چیزی بشنوم
این بار اول بود که صدامو بالامیبردم .بغض کرده بودم قلبم به شدت میزد دستام میلرزید ناخن های بلندمو توی دستم فرو میکردم تا گریه ام نگیره انگشت اشاره مو بردم بالا
-فقط....فقط به عنوان اخرین درخواستم ازشما بهم این حقیقت تلخ رو بگید
اقای اسمیت:کدوم حقیقت تلخ؟
-شما منو دزدیدین؟من بچه ی سر راهی بودم؟
اقای اسمیت:چیمیگی دخترم؟این حرف ها چیه؟
-دیگه نمیخوام دروغ بشنوم راستشو بگید
اقای اسمیت سرشو انداخت پایین :ارع توی شب بارونی پیدات کردم
تمام درد های دنیا تو این چندکلمه برای من خلاصه شد باورم نمیشد بدو کردم سمت اتاقم از توی کمدم گردنبند طلاسفیدم که شبیه یه ماهی&nbsp; بودوروش برلیان قرار داشت و مادر میگفت از نوزادیمه برداشتم این گردنبند حتما مال مادر واقعیم بوده!مادر واقعی؟مادری که بچه شو به امون خدا بزاره تو خیابون مادره؟ کوله ی مشکیمو برداشتم و چاقو ی نقره مو به همراه گردنبد انداختم توش رفتم سمت قفسه ی کتابام کتاب قطوری رو برداشتم بازکردم وهفت تیری که توش پنهان کرده بودمو برداشتم وانداختم توی کوله ام بعدهم فلش موسیقی واهنگ هامو برداشتم وبرای بار اخر به اتاقم نگاه کردم رفتم به سمت در اتاق که اقای اسمیت و خانومش با چشم های سرخ جلوم ایستادن
-از اینکه تو این سالها منو از زندگی که حقم بوده محروم کردین ممنون تمام خرجی که برام کردین رو به حسابتون واریز میکنم خداحافظ
اقای اسمیت دستشو برد بالا که نصف صورتم سوخت خنده ای کردم
-هه&nbsp; کتک نخورده بودیم که خوردیم دیگه چی دارین؟
اقای اسمیت:اینه وفاداریت به خانواده ات؟خرجی روکه برات کردیم میریزی به حسابمون؟اینم حرفه که تو میزنی؟
-اهان حواسم نبود باید هزینه ی محبت ها،نگرانی هاتون روهم بدم خب چه جوری حساب کنم سودشم واریز کنم؟چنددرصد باشه؟18سال بزرگ کردن یه بچه ی سرراهی چقدر خرج برداشته؟هاااااااااان؟
دستشو دوباره برد بالا که خانومش جلشو گرفت خودم میدونستم میدونستم که این حقشون نبود میدونستم که این حرفام درست نبود میدونستم که نباید جواب زحمت هاشون رو اینجوری بدم میدونستم که نباید داد میزدم اما تا چقدر حرمت نگه دارم؟تا چقدر احترام بزارم؟تا چقدر روی دلم پا بزارم؟تا چقدر بغضامو خفه کنم؟تاچقدر بزارم حرفام توی دلم بمونن؟ همیشه تا خواستم حرف دلمو بزنم با خودم گفتم &nbsp;یه دهن پر از حرف دارم ولی بادهن پر که نمیشود حرف زد !باید چیکار میکردم؟فعلا ارامش لازم دارم چیزی نمیگم چون سکوت دردش از سیلی زدن هم بیشتره نگاه سردی به اقای اسمیت وخانومش انداختم و از خونه زدم بیرون&nbsp; دنبالم میومدن سوار ماشینم شدم و گازشو گرفتم میخواستم برم دریا شاید صدای اب ارومم میکرد امروز فهمیدم چقدرتنهام چقدر غریبم فهمیدم تواوج باور مهم بودن چقدر بی ارزشم چقدر سادم وکسی ارزش سادگی ومهربونیمو نمیدونه واقعا چه جوری باید زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟تواین دنیای نامرد؟که هرکی فقط به فکر خودشه!نمیفهمم باید خوب باشم یا بد؟سالم زندگی کنم یادرلجن زار دست وپابزنم؟چقدر دربرابر بی مهریا سکوت کنم؟چقدر احترام وحرمت نگه دارم؟ بغضم ترکید دانه های بلورین اشک روی گونه هام جاری شد باورم نمیشد که دارم گریه میکنم برای بار اول دربرابر مشکلاتم دارم گریه میکنم گریه امونم رو برید صدای هق هقام اوج گرفت احساس میکردم سرم داره سنگینی میکنه حالا چیکار کنم؟زندگی کنم؟یا پایان بدم به زندگیم؟برای من خیــــــــــــــلی سخت بود خیلی سخت بود فهمیدن این حقیقت چون من موجود مغروری بودم وفهمیدن این ماجرا&nbsp; یه جورایی غرورمو له کرد .&nbsp; نفهمیدم چه مدت گذشت که رسیدم به دریا سوار قایق کهنه ای شدم وپارو زدم رفتم به سمت افق نمیدونستم دارم کجا میرم تا به خودم اومدم دیدم چیزی به جز آب به چشم نمیاد . بعضی حرفارو نمیشه گفت بآید خورد... ولی بعضی حرفارو نه میشه گفت نمیشه خورد ...می مونه سردلت میشه بغض میشه سکـوت میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته&nbsp; تو قایق دراز کشیدم تو فکر بودم میخواستم تغیری توی زندگی تکراریم ایجاد کنم.قایق روی موج های دریا شناور بود وتکون میخورد صدای ارامشبخش اب کارخودشو کرده بود اروم شده بودم احساس ارامش پیدا کرده بودم با گریه کردن خالی شده بودم اما این اولین واخرین باری بود که گریه کردم دیگه هرگز اجازه نمیدم اشک به چشم هام بیاد دیگه هرگز اجازه نمیدم کسی بخواد ناراحتم کنه دیگه اجازه نمیدم حرفام تودلم بمونم دیگه حرمت واحترام حالیم نمیشه دیگه مجبور نیستم گزارش طرح کردن دیگران درمورد زندگیمو تحمل کنم ارع من دیگه میتونم خودم باشم میرم دنبال دست نیافتنی ها اونی میشم که از انتظار همه خارجه مردم دنیا بدجور زمینم زدن اما زمین خیـــــــــلی گرده اسمون رو روی سرتمام ادم های زمین خراب میکنم میشم اون اینهیه ای که هیچکس فکرشونمیکرد میشم اون اینهیه ای که دیگه نمیشه شناختش میرم دنبال هیجان میرم دنبال تیغ زدن مردم میرم اون مادر واقعی بی سعادتمو پیداکنم وازش بپرسم رها کردن من توخیابون برای چی بود؟ اما برای این کاربه چیزهایی احتیاج دارم باید ازعشق وعاشقی دور باشم باخودم عهد میبندم هرگزسراغ عشق نرم هرگز غرورمو زیر سوال نبرم هرگز بیش ازحد اعتمادنکنم هرگز بیش ازحد محبت نکنم هرگز بیش ازحد کسی رو دوست نداشته باشم چون بهم بیش ازحد صدمه میزنه!]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سرنوشت بدنوشت پارت 1</title>
<link>https://emperatortnnis.loxblog.com/سرنوشت-بدنوشت-پارت-1</link>
<guid>https://emperatortnnis.loxblog.com/سرنوشت-بدنوشت-پارت-1</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
دوستان این یه رمان کوتاه اس
اینم قسمت اولشه
نظر یادتون نره
&nbsp;
المان- 21 اکتبر-صبح ساعت7:30
الارم گوشیشم صداش در اومد
-یه صبح دیگه یه صدایی توی گوشم میگه  فردا دیگه دیره نم نم بارون میزنه به کوچه و خیابون یکی میخنده یکی غمگینه زندگی اینه  همه ی قشنگیش همینه خورشید و نور و ابرای دور و هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده رها کن دیروزو زندگی کن امروزو هر روز یه زندگی دوبارس یه شروع جدیده دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو خوب یا بد اگه آسون یا سخت نا امید نمیشم چون دوست دارم زندگی رو دوست دارم&nbsp;زندگی رو چشماتو وا کن یه نگاه به خودتو دنیا کن اگه یه هدف تو دلت باشه میتونه کل دنیا تو دستای تو جا شه جاده ی دنیا میسازه واست کابوس و رویا یکی بیدار و یکی خوابه راهتو مشخص کن این یه انتخابه اگه ابرای سیاهو دیدی اگه از آینده ترسیدی پاشو و پرواز کن تو افق های پیش رو اگه به سرنوشت میبازی تو بخوای فردا رو میسازی پس دستاتو ببر بالا و بگو دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو خوب یا بد اگه آسون یا سخت نا امید نمیشم چون دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو خوب یا بد اگه آسون یا سخت نا امید نمیشم چون دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو
دیشب اصلا خوب نخوابیدم تا الان بیدار بودم چون خوابم نمیبرد ملافه ی سفید رنگ از روی خودم برداشتم وبلند شدم رفتم توی سرویس بهداشتی اتاقم توی ایینه به خودم نگاه کردم چشم های خیلی دشت وبی نهایت مخمورم رنگ عجیبی داشت رنگش با رنگ چشم های دیگران فرق میکرد نمیشد گفت رنگشون ابیه یا سبز &nbsp;رنگ چشام مخلوطی از این دورنگ بود موهام روبه سفیدی میرفت بلوند خیلی خیلی روشن که فر درشت میخوردن وتا باسنم میومدن،وپوست صورتم بی نهایت سفید وبی روح بود لب هانی کوپ داشتم که رنگشون صورتی خیلی کمرنگ بود دوستانم میگفتن من کلا کمرنگمK مقدای اب سرد توی صورتم پاشیدم و اومدم تو سالن صدای اواز پدر تا هفت کوچه اون ور تر میرفت
-سلام بابایی
بابا:سلام دختر گلم خوبی بابا؟
-مرسی خوبم تو خوبی؟
بابا:اره دخترم
نشستم پشت میز صبحونه
بابا:دختری دارم شاه نداره از خوشگلی تا نداره به کس کسونش نمیدم به کَسی میدم که کَس باشه
-بابا؟
بابا:جون دلم؟
-امروز میزاری با ماشین تو برم؟
بابا:امان از دست تو که نمیتونم بهت نه بگم
-مرسی
من تنها کسی که دارم پدرمه که عاشقشم پدری که هم برام مادر بوده هم پدر هرگز تنهام نزاشته وقتی 3 ساله ام بوده مادرم فوت شده ومن هیچ خاطره ای ازش ندارم تنها چیزی که یادمه محبت های پدرمه اون تنها مرد تو زندگیمه
بابا:بفرما اینم املت
-مرسی
با پدرم صبحونه خوردم ورفتم توی اتاقم باید برم مدرسه کت وشلوار دودی رنگمو با یه پیرهن استین کوتاه مردونه که سفید رنگ بود پوشیدم کفش های مجلسی ورنی مو که براق بودن از تو کمد برداشتم و پام کردم موهامو جمع کردم وبستم عینک دودیمو گذاشتم رو موهام ساک راکت هامو برداشتم توش کلاه کپمو انداختم واز اتاق خارج شدم پدرم هم اماده شده بود و جلوی در خروجی منتظر من بود یه کت وشلوار رسمی پوشیده بود وکروات زده بود موهاش بلوطی بود وچشم های ابی تیره رنگی داشت رسیدم جلو در کلید فراری البالویش رو انداخت کف دستم
بابا:فقط مراقب خودت باش
-چشم ددی
باهم از خونه خارج شدیم اون رفت سمت سانتافه ی من وسوار شد منم سمت فراری اون رفتم وسوار شدم اول سقف ماشین رو برداشتم بعد ظبط رو روشن کردم ویه اهنگ امریکایی گذاشتم وصدای ظبط رو تا اخر بردم بالا(متن اهنگ با ترجمه)
We touch I feel a rush-
ما لمس کردیم و من احساس فشار میکنم
We clutch it isn&rsquo;t much
ما چنگ زدیم این چیز زیادی نیست
But it&rsquo;s enough to make me wonder whats in store for us
اما این واسه اینکه من تعجب کنم که چه چیزی تو فروشگاه واسه ماست کافیه
It&rsquo;s lust, it&rsquo;s torturous
&ensp;این هوس,این زجراوره
You must be a sorceress &rsquo;cause you just
تو باید جادوگر باشی چون تو دقیقا
Did the impossible
کار غیر ممکن رو انجام دادی
Gained my trust don&rsquo;t play games it&rsquo;ll be dangerous
اعتماد منو جلب کن,با من بازی نکن..این خطرناکه
If you fuck me over
اگه کار منو تموم کنی
&lsquo;Cause if I get burnt imma show you what it&rsquo;s like to hurt
چون اگر منعصبانی بشم نشونت میدم که زخمی شدن یعنی چی
Cause I been treated like dirt before you
چون با من قبل از تو مثه 1تیکه اشغال رفتار میشد
And love is &ldquo;evil&rdquo;
و عشق .....یه
Spell it backwards I&rsquo;ll show you
اگه از ته بخونی میفهمی (evil &ndash; live)
Nobody knows me I&rsquo;m cold
هیچکسی منو نمیشناس..من سردمه
Walk down this road all alone
تنهایی در جاده راه رفتن
It&rsquo;s no one&rsquo;s fault but my own
این گناه کسی نیست,تقصیر منه
It&rsquo;s the path I&rsquo;ve chosen to go
این مسیریه که من تصمیم گرفتم برم
Frozen as snow I show no emotion whatsoever so
همه جا از برف یخ زده اما من از انچه پیش اومده هیچ احساسی دارم
Don&rsquo;t ask me why I have no love for these motherf*cking hoes
از من سوال نکن چرا.من هیج عشقی به این *** ندارم
Bloodsucking succubus, what the fuck is up with this?
این خون دمار از روزگارمون دراورد
I&rsquo;ve tried in this department but I ain&rsquo;t had no luck with this
من درین جا کلی تلاش کردم اما شانس با من نبود
It sucks but it&rsquo;s exactly what I thought it would be
این مزخرفه اما دقیقا همون چیزیه که فک میکردم باشه
Like trying to start over
مثه اینه که تلاش کنیم از اول شروع کنیم
I got a hole in my heart, I&rsquo;m some kind of emotional rollercoaster
1سوراخ تو قلبم ایجاد شده.احساس میکنم من1جور رولر کوسترم(ازین ترن هایی که تو شهربازی هست)
Something I won&rsquo;t go on &rsquo;til you toy with my emotion, so it&rsquo;s over
چیزی که هیچوقت شروع به کار نمیکنه تا زمانی که تو با احساسات من بازی کنی، پس این تموم شدس
It&rsquo;s like an explosion every time I hold you
انگار هر دفعه که بقلت میکردم از درون احساس انفجار میکردم
I wasn&rsquo;t joking when I told you
من شوخی نمیکردم وقتی بهت گفتم که
you take my breath away
تو نفس های منو بریدی
You&rsquo;re a supernova&hellip; and I&rsquo;m a
تو ستاره ی دنباله داری و من
I&rsquo;m a space bound rocket ship and your heart&rsquo;s the moon
من فضای موشکم و قلب تو ماه
And I&rsquo;m aiming right at yo
و من هدفم درست تویی
Right at you
درست روی تو
250 thousand miles on a clear night in June
هزاران مایل در 1 شب روشن 25 ماه جون
And I&rsquo;m aiming right at you
و من هدفم درست تویی
Right at you(x2)
درست روی تو
I do whatever it takes
من هرکاری که براش نیاز باشه رو انجام میدم
When I&rsquo;m with you I get the shakes
وقتی من با توام تنم میلرزه
My body aches when I ain
بدنم درد میگیره وقتی نیستی
With you I have zero strength
با تو هیچ قدرتی ندارم
There&rsquo;s no limit on how far I would go
هیچ حد و مرزی برای اینکه تا کجا برم وجود نداره
No boundaries, no lengths
بدون مرز، بدون طول
Why do we say that until we get that person that we thinks
چرا ما میگیم که تا زمانی که ما اون شخصی رو که فک میکنیم
Gonna be that one and then once we get &lsquo;em it&rsquo;s never the same?
شخص مناسب برای ماست رو به دست نیاریم و هنگامی که به دستشون بیاریم دیگه مثل قبل نیست؟
You want them when they don&rsquo;t want you
تو اونارو میخوای وقتی که اونا تورو نمیخوان
Soon as they do feelings change
تا اینکه انجام میدن حس ها عوض میشه
It&rsquo;s not a contest and I ain&rsquo;t on no conquest for no mate
این مسابقه نیست و من توی هیچ مسابقه ازدواجی پیروز نشدم
I wasn&rsquo;t looking but I stumbled onto you must&rsquo;ve been fate
من دنبال کسی نمیگشتم اما تصادفا به تو برخوردم ,تو باید سرنوشتم باشی
But so much is at stake what the f*ck does it take
اما هرچقدر که شرط ببندم ***
Let&rsquo;s cut to the chase
بیا به فرار کردن خاتمه بدیم
But a door shuts in your face
اما در روی تو بسته میشه
Promise me if I cave in and break and leave myself open
بهم قول بده که اگر من فرو بریزم و خرد بشم وخودمو ببازم
That I won&rsquo;t be making a mistake
من مرتکب اشتباهی نشدم
I&rsquo;m a space bound rocket ship and your heart&rsquo;s the moon
من فضای موشکم و قلب تو ماه
And I&rsquo;m aiming right at yo
و من هدفم درست تویی
Right at you
درست روی تو
250 thousand miles on a clear night in June
هزاران مایل در 1 شب روشن 25 ماه جون
And I&rsquo;m aiming right at you
و من هدفم درست تویی
Right at you(x2)
درست روی تو
So after a year and 6 months it&rsquo;s no longer me that you want
بنابراین پس از یک سال و 6 ماه دیگر تو منو نمیخوای
But I love you so much it hurts
اما من دوست دارم.هرچقدرم که صدمه ببینم
Never mistreated you once
هیچوقت باهات بدرفتاری نکردم
I poured my heart out to you
من قلبم رو به تو دادم
Let down my guard swear to god
حفاظتمو کنار گذاشتم به خدا قسم
I&rsquo;ll blow my brains in your lap
من مغزمو تو دامنت منفجر میکنم
Lay here and die in your arms
اینجا دراز بکشی و روی بازوات بمیری
Drop to my knees and I&rsquo;m pleading
زانو میزنم و دفاع میکنم
I&rsquo;m trying to stop you from leaving
من دارم سعی میکنم که کاری کنم که تورو از رفتن متوقف کنم
You won&rsquo;t even listen so fuck it
تو حتی نمیخوای گوش کنی پس لعنت بهش
I&rsquo;m trying to stop you from breathing
من دارم سعی میکنم که کاری کنم که دیگه نفس نکشی
I put both hands on your throat
من هردو دستم رو روی گلوت گذاشتم
I sit on top of you squeezing
درحالی که فشارت میدم روت نشستم
&lsquo;Til I snap you neck like a Popsicle stick
تا گردنت رو مثه 1 پاستیل بشکونم
Ain&rsquo;t no possible reason I could think of to let you walk up out this house
هیچ دلیلی وجود نداره که من بهت اجازه بدم که پاتو توی این خونه بذاری
And let you live
و بذارم زندگی کنی
Tears stream down both of my cheeks
و اشکهای من روی گونه هام سرازیر شد
Then I let you just go and just give
بعدش من گذاشتم فقط بری و بدی
And before I put that gun to my temple
و قبل از اینکه تفنگ رو روی گیجگاهم بذارم
I told you this
من اینو بهت گفتم
And I would&rsquo;ve done anything for you
و من همه چیز برای تو انجام میدادم
To show you how much I adored you
واسه اینکه بهت نشون بدم که چقدر ستایشت میکردم
But it&rsquo;s over now
اما همه چی الان تموم شده
It&rsquo;s too late to save our love
خیلی دیره که عشقمون رو نجات بدیم
Just promise me you&rsquo;ll think of me every time you look up in the sky and see a star &rsquo;cause imma
فقط به من قول بده که هروقت به آسمان نگاه میکنی و یک ستاره میبینی به من فکر کنی
I&rsquo;m a space bound rocket ship and your heart&rsquo;s the moon
مو مث فضای حرکت موشکمو قلب تو کره ی ماه
And I&rsquo;m aiming right at you
و هدفت درست تویی
Right at you
درست سمت تو
250thousand miles on a clear night in June
هزاران مایل در 1 شب روشن 25 ماه جوَن
And I&rsquo;m so lost without you
و من خیلی سردرگمم بدون تو
Without you
بدون تو
صدای جیغ لاستیکا بلند شد وگاز میداد عینکمو زدم به چشمم ومن عاشق سرعتم
رسیدم مدرسه ساکمو برداشتم واز ماشین پیاده شدم چندتا از دوستانم در پارکینگ بودن
امولی:جوووووووووووووووووووووون
هما:اوه اوه ماشینت تو حلقم
امولی:ترانه اش تو حلق من گیر کرده
سایو:جونم عینک سوسکی
-کوفد تو حلقتون بمونه
مشتامون رو به هم کوبیدیم و وارد مدرسه شدیم عه باز این پسرهK
یه پسر بود تقریبا 26ساله به اسم سیندرء الفرد که همه دخترا واسش کله میشکنن ولی من ازش بدم میاد عین سگ اون موهای المانی قهوه ای رنگی داشت با چشم های خیلی خمار عسلی و هیکلش محشر بود اون خیلی پولدار بود ماشینش لامبرگینی وتو بزرگترین وبهترین خونه شهر زندگی میکرد اون تنها بود مادر وپدرش فوت شده بودن وهیچ خواهر وبرادری نداشت، خیلی مغرور بود واسه همین من ازش بدم میومد چون خودشو خیلی بالا میگرف ومن فکر میکردم از من بالارتره !سعی میکرد بهم نزدیک شه اما زرشک رفتارش با من فرق میکنه به هیچکس جز من لبخند نمیزنه!!ولی من اصلا بهش نگاهم نمیکنم .الان که به ما نگاه کرد سایو وامولی وهما ضعف کردن ولی من اخم بهم لبخند زد و وارد سالن شد منم رفتم وارد باشگاه تنیس شدم اولین چیزی که دیدم قیافه ی کیکومارو بود که محکم خورد به در توری
امولی:عه ایجی تو مرض داری؟
ارمی:نخیر اسکاریس دارن
نانا:داشت از دست سایشا فرار میکرد که خورد به در
هما:برو کنار ایکبیری
کیکومارو موهاشو رنگ کرده بود!!!از قرمز روشن به قهوه ای روشن تغیر کرده بود من این بشر رو از 7 سالگی میشناسم باهم تویه کلاس درس میخونیم دروغ چرا تنها پسریه که یکم ازش خوشم میاد
کیکومارو:درود برکاپیتان مو قشنگ
-برید کنار
کیکومارو از جلوی در رفت کنار و ما وارد باشگاه شدیم تمرینات تموم شد
. . . . .
موقع برگشت از مدرسه بود امشب خونه امولی مهمونیِ الان هم داریم با امولی وهما وسایو میریم خونه ی ما تا من یه لباس مناسب بپوشم و با اینا بیام خونه ی امولی
یه اهنگ گذاشتم
-من گفته بودم ازم جداشی دیوونه میشم
نگونگفتی نگو نگفی نگو نگفتی
گفتم تو غربت بادرد وحسرت هم خونه میشم
نگو نگفتی نگو نگفتی نگونگفتی
بغضت دلیل دیوونگیمه گفتم نباشی این زندگیمه
نگو نگفتی
گفتی بسازم با روزگارم گفتم محاله طاقت بیارم
نگو نگفتی
بغضت دلیله دیوونگیمه گفتم نباشی این زندگیمه
نگو نگفتی
گفتی بسازم با روزگارم گفتم محاله طاقت بیارم
نگو نگفتی
با غرور من چه کردی یه کاری با دلم کردی که حتی به حاله
من خودت هم گریه کردی گریه کردی
بغضت دلیل دیوونگیمه نباشی این زندگیمه
نگو نگفتی
گفتی بسازم با روزگارم گفتم محاله طاقت بیارم
نگو نگفتی
بغضت دلیله دیوونگیمه گفتم نباشی این زندگیمه
نگو نگفتی
گفتی بسازم با روزگارم گفتم محاله طاقت بیارم
&nbsp;
رسیدیم به خونه
از صحنه ای که دیدم داشتم شاخ در میاوردم چندتا ماشین پلیس جلوی خونه مون بودن و به دستان پدر دستبند زده بودن با دیدن این صحنه شکستم
بغض کردم
پدرم با دیدن من فکر کنم خرد شد
اومد جلو
-بابا؟
بابا سرشو انداخت پایین
-به چه جرمی میبریتش؟
پلیس:قتل]]></description>

<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 09:44:59 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

