جادوی عشق 32
شنبه 21 آذر 1394 16:23
سلام اومدم با ادامه رمان

یعنی اویشی شانس اوردی که شوهر خواهرمی وگرنه
ییییییییک جوری میزدمت که مرغای اسمون به حالت تخم بزارن
پدر:یعنی چی که نیست؟؟؟
-اینهی رفته
پدر اتیشی شد
پدر:اونا فردا میان
-به من چه
بدو کرد به سمت اتاق اینهی
-خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پدر:میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-خخخخخخ به اینکه هیچ کس تا حالا نقشه های شما رو بهم نریخته بود ولی الان محتاج یک دختر 16 ساله شدید
پدر:من محتاج اینهی؟؟؟؟؟؟؟
-بعله شما نباید تو کاراش دخالت بکنید
پدر:اون دخترمه من پدرشم
-پدری که به مردنش رازی شد!!!!!!!
پدر:چی؟؟؟؟
-مگه شما اجازه ندادی که عضای بدنش اهدا بشه یعنی حاضر به مرگش شدی وحالا که برگشته شما جلو روش ایستادید
پدر:ا...........
-شما حتی نزاشتید دوروز بعد از مرخصیش راحت باشه بلکه همون روز
پدر:خفه شو برو گمشو تو اتاقت
-:شما ادب هم از سرتون رفته وبا من این جوری حرف میزنید
پدر:برووووووووووووو!!!!!!!
-حتما منم زیاد خوش ندارم این حقارت رو تحمل کنم
پدر:امل تو میدونستی که اینهی رفته
-فکر کن اره!!!!!!!!
بعد رفتم از خونه بیرون ولی قبلش موبایل اینهی رو برداشتم چون شاید از شماره های توش پدر سواستفاده کنه
{اینهی}
الان ساعت دونصف شبه ومن اصلا خوابم نمیبره
خوب من تا ها با کسی هم بستر نشدم راحت نیستم
ایجی هم چقدر راحت خوابیده صدای نفساش ارومم میکنه
تصمیم گرفتم کمی بخوابم که صدای موبایل ایجی در اومد
یعنی کیه نصف شب
موبایلشو برداشتم نوشته بود پدرخانومم
چه قدر پرویه هنوز نه به باره نه به داره شده پدر خانومش
دستم رو گذاتم رو بازوش
-ایجی ایجی سان
ایجی:جانم
-موبایلت
ایجی:خاموشش کن
-ایجی میگم بیدار شو پدرمه
یک هو از جا پرید
ملافه رو پرت کرد
-چه خبره!!!!!!
ایجی موبایل رو گرفت
ایجی:یعنی چی کار داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-زود باش جواب بده
ایجی:بعله
-بزارش رو بلندگو
پدر:سلام
ایجی:به به اقای فوجی چیزی شده
پدر:خودتو به اون راه نزن
ایجی:کببخشید متوجه منظورتون نمیشم
پدر:دخت من پیش تویه بیارش خونه
ایجی:ایهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی خونه نیست؟؟؟؟؟؟؟
پدر:نه یعنی اره
ایجی:من خبر ندارم دختر شماست این موقع شب از من خبرشو میگیرید؟؟؟؟؟؟؟؟
پدر:من که میدونم تو چطور سوسماری هستی فقط به خاطر پولش اینهی رو میخواید
ایجی:نه اشتبه نکنید شما به خاطر پول دارید دخترتونو به زور شووهر میدید ودر ضمن موادب باشید
پدر:عوضی
بعد قطع کرد
-خخخخخخخخخخخخخخخخخ کیف کردم عجب زدی تو حالش
ایجی:اااااااااااااااااااااا(خمیازه)
-هوف فکر کنم اتفاق مهمی قرار بیوفته
ایجی:بگیر بخواب راحتم بخواب
بعد موبایلشو پرت کرد اون ور
-وا؟؟؟؟؟
ملافه رو کشید ومنم که نشسته بودم دراز کشیدم
-خیلم راخته!!!!!!!!!!!!
ایجی:اینهیه خیلی دوست دارم
-منم همین طور
ایجی:برای به دست اوردنت حتی حاضرم کثیف ترین کارا رو هم انجام بدم
{صبح}
اینهیه
سنگینی رو لبم احساس کردم
چشمام رو باز کردم
-هااااااااااااااااااااااااااا(خمیازه)
ایجی:بلاخره بیدارت کردم
-واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟
ایجی:ساعت 11 بلند شو بریم صبحونه بخوریم
احساس کردم دستم درد موکونه
یادم افتاد که دیروز ایجی دستم رو فشار داد(همون ماجرای تو ماشین) فکر کنم کبود شده
-تو برو منم میام
ایجی:نمیخوای موهات رو شونه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-نه ممنون
ایجی:نمیخوام اذیتت کنم پس هرجور راحتی
ایجی رفت بلند شدم استین بلوزم رو بالا دادم
-وای
چقدر کبود شده بازوم
واستا ایجی خان همیچین حالتو بگیرم
رفتم لباسم رو عوض کردم ویک استین کوتاه پوشیدم که کبودی دستم نمایان باشه
موهام رو شونه کردم رفتم پایین
به به نان داغ وصبحانه مشت
-پس ایجی کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم تو خونه این ور واون ور رو گشتم نبود
-بزار برم یک دوش بگیرم تا اونم پیداش شه
رفتم حمام درش تارتاخ باز بود
-جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
وای ایجی:

-نهههههههههههههههههه!!!!!!!!!
فرار کردم بیرن اخه یکی نیست بهش بگه ادم وقتی میره حمام
در حمام رو چهارتاخ باز میزاره
رفتم سر میز مثل بچه ادم نشستم
ده دقیقه بعد ایجی اومد وای روم نمیشه بهش نگاه کنم
ایجی یک لباس حمام ابی پوشیده بود
ایجی:اینهی دستت چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
هاها اینم بهانه
-بعله دیگه شاه کارات رو ببین
ایجی رنگ از رخسارش پرید
اومد سمتم
زیاد نوشتم خخخخخخخخخخخخخ امروز خاستگارا میان وا عروس کوشش؟؟؟؟؟؟؟
قسمت بعدی=55 تا نظر باحال
ارسال نظر(43)
آخرینویرایش:



