روزگار تلخ10

[cb:blog_title]

♥امپراتور تنیــــس♥

روزگار تلخ10

چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 18:40

نویسنده : emperatortnnis

سلام دوستان

ادامه رمان رو براتون اوردم

ببخشید چند روزه که نبودم

نت نداشتم

درضمن 25 اردیبهشت تولد اجی همام بوده

اما متاسفانه حضورنداشتم

اجی جونم ایشالا عمر حضرت نوح رو بکنی

قسمت بعد 45تا نظر


کشیده شدم به سمت چیزی

فرصت جیغ زدن هم نداشتم

چشم هامو باز کردم دیدم تو یه جایی هستم

جام تنگ بود

مایعی داشت پاهامو خیس میکرد

بالاسرم نور بود که داشت کوچیک و کوچیک تر میشد

دستامو خاستم باز کنم دیدم نمیتونم تکون بخورم

جام داشت تنگ و تنگ تر میشد و مایع بد بو هم داشت بیشتر و بیشتر میشد

{هما}

-میگم فرمانده ما داریم کدوم گوری میریم؟

تیفانی:بچه ها واستین

امولی:چی شده؟

رایا:اینهی کو؟

ترسا:دخترمون رو دزد برد

درسا:جدی جدی نیست

ایجی:وااااااااااااااااااااااااااای خاااااااااااااااااااااک عالم دخترمون رو گم کردین(متاسفانه به دلیل کوچک بودن به من(اینهیه)میگن دخترمون)

اوشین:زود باشی

سایشا:خاک عالم تو سرتون پراکنده شید پیداش کنیم

-من با سایو میرم

سایو:بدو هما

ارمی:ایکا خبر مرگت بدو بیا

ایکا:اومدم

همه دوتا دوتا پراکنده شدیم

{رایا}

من حوصله کسی رو نداشتم تنها اومدم به سمت غرب

-عَــــــــــــــــه دختره ی بی عرضه معلوم نیست کجاست

داشتم بدو میکردم

جنگل عجیبی بود اصلا حس خوبی نداشتم فضاش پر از انرژی منفی بود

حالم داشت بهم میخورد بوهای عجیبی میومد مثل بوی حیون مرده

نزدیک اون مسیری که میرفتیم شدم

دور وبرم رو نگاه کردم

چیزی نبود،شمشیرمو در اوردم و از اعصبانیت چرخوندمش تو هوا

که صدایی شنیدم

وای یه گل گوشت خوار که داشت تکون میخورد

-اینهیییییییییییییییییییی؟

صدا:اووووووووووووم اووووووووم !!!!!!!

فکر کنم اینهی رفته تو شیکم گل

-خخخخخخ جات خوبه دختر؟

مونده بودم بخندم یا نجاتش بدم خخخ اخه با این همه ادا رفته تو شیکم یه گـل میگه اوووم همینجوری که داشتم با خودم کلنجار میرفتم دیدم یک چیزی از کنارم مثل جِت رد شد نگاهی انداختم دیدم شازده  تزوکا حمله کرده به گل با شمشیرش ساقه ی گل رو قطع کرد با اخم بهش نگاه کردم

-شکار منو زدید

شازده تزوکا:اگه نجاتش ندید خفه میشه یا حضم میشه

سکوت براش بدترین جواب بود سکوت کردم ،گل رو خنجرش داشت میدرید ساقه های گل دور دست پاش داشت حلقه میزد با پوزخند اومدم جلو طرف برجسته ی گل رو با شمیر بریدم ،اینهی مثل ماهی از توی معده ی گل لیز خورد روی زمین

-خوبی دختر؟

اینهی:هییییییییییییییییییییییییی(نفس میگیره)هوف خدایااااااااااااااااااااااااااااا؟

-درد بی درمون جای تشکرته؟بلند شو باید بریم

بی توجه به اینهی ازجام بلند شدم شمشیرمو گذاشتم رو شونم رفتم داخل جنگل

که دیدم همه بچه ها مثل بت ابول هول بهم نگاه میکنن

-هوم؟

ماکاجی:صدای جیغ از اینجا اومد

-اینهی و شازده موقشنگه اونجان

نفهمیدم کی فرار کردن رفتن به سمت اونا

-وا؟کیکومارو؟

کیکومارو:هوم؟

قیافشو باید میدید یه زالو چسبیده بود به لپش

-اون چیه؟

مومو:شازده پریدن تو دریاچه تا ملکه شون رو نجات بدن این زالو ی خوشگل ازش استقبال کرده

-هه

کیکومارو:هه خوشمزه تموم نشی

بعد جفتشون رفتن،منم رفتم به سمت تخته سنگ قرمز رنگی که کنار یه درخت گردوی خیلی پیر بود نشستم روی تخته سنگ به خورشید ضل زدم نور خوشید چشم هامو اذیت میکرد خورشید نماد کشور مابود یاد بچه هاومردم های گرسنه ی کشورمون افتادم یاد بچه بازی هایی که تو قصر میکردیم یاد پدر .... وای چه روزایی داشتیم حالاهم بی هدف افتادیم تو این جزیره ی نفرین شده اخه ما چندتا بچه چه طوری میخوایم مردم چندتا ایالات رو نجات بدیم؟ امید خیلی از مردم ماهیم  ماهم که ...

تو افکار بی سر و سطحم غرق بودم که با صدای خورد شدن چیزی از جام بلند شدم نگاهی به اطرافم انداختم وای یه عقرب کنار من بود که شخصی اونو با پرت کردن چاقویی کشت جلوم رو که نگاه کردم دیدم شازده تزوکا هستش باید ازش تشکر میکردم اما زرررررررررشک غرورم اجازه نمیده بی توجه به اون و خطری که تهدیدم میکرد رفتم به سمت بچه ها

الینا:رایا جان کوجا بودی؟

روشنا:ما باید الان کجا بریم؟

-اونجا یه غار هست به نظرم اگه از غار بریم میتونیم اون کوه رو میون بر بزنیم غار از وسط کوه رد میشه

ترسا:پیش به سوی غااااااااااااااااااار

حرکت کردیم با سمت غار،وارد غار شدیم

غار تاریک و نم ناک بود قطره های اب از شکاف سقف میلغزیدن واز روی توده ای اهکی که ازسقف اویزان بود،پایین می امد واز نوک ان به کف سنگی غار می چکید.باریکه ای از نور خورشید به داخل غار میتابید و فضارا روشن میکرد.

سایو:اووووووووووووووه پسر عجب جای باحالیه

ارمی:چندش اینجا کوجاش باحاله؟

سایو:کی از تو نظر خواست افتابه؟

ارمی:به من میگی افتابه؟خودت چی میمون؟

-عَه لطفا چاک دهناتون رو ببنیدن

سایو:بی نظاکت

ارمی:فاقد شعور خودت دهنتو ببند

دالنیا:تا همه مون رو به کشتن ندین دست بردار نیستید؟

لموسی:کوتاه بیاین

درهمین حال یکی از توده های بزرگ اهکی بر کف غار سقوط کرد همه جیغ کشید و مشعل ها خاموش شد

هما:صدامو داریییییییییییییین؟

اینهی:به خشکی شانس

من نمیدونستم کدوم گوری افتادم همه جا سیاه بود چیزی نمیدیدم خواستم بلند شم که جیغم هوا رفت روی پام سنگ بزرگی افتاده بود نمیتونستم تکون بخورم

ترسا:رایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

فکر کنم همه حالشون خوب بود

کیکومارو:ای خاااااااااااااک هفت من خرابه تو سرتون ورودی غار مسدود شده

با تمام توانم داد زدم:کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک؟

سخره از روی پام برداشته شد بالای سرمو نگاه کردم

چندتا از شازده ها بلندش کرده بودن

ترسا و امولی سریع منو بلند کردن

هما:رایا جان حالت خوبه؟

-هزار بار گفتم داد غار و راه نندازین مگه تو کله ی پوکتون فرو میره؟

ساید:شرمنده ولی اگر این الاغ به من گیر نمیداد من سروصدا نمیکردم

ارمی:قبول دارم که تقصیر من بود

اینویی:فکر کنم پای شاهزاده خانم در رفته؟

امولی:کجا رفته؟

اوشین:سر قبر ...

اوملی:من که از تو سوال نکردم

اوشین:به خودت شک داری؟من که باتو نبودم

اینهی داد زد:بس کنید

صداش چندبار تکرار شد

اینهی:من فرمانده ی این گروه هستم اما حرفمو اصلا گوش نمیدید

مرلیا:اخ گفتی

هما:ساکت شو داره جدی حرف میزنه

اینهی:دهانه ی ورودی غار مسدود شده پای رایا شکسته

اوملی:نخیر در رفته

.....

 





ارسال نظر(61)
آخرینویرایش:



جدیدتر 1 2 3 4 5 قدیمی تر




POWERED BY MIHAN BLOG.COM
پستالکترونیک
تماسباما

هر چی بخوای هست

چیه رفیق تیپامون نمیخوره به هم نه؟؟؟ انگار که یه جورایی شما اشراف زاده ای ما گدا زاده؟؟؟ نه عزیزم یه سری چیزا شماها داشتین ما نداشتیم ما وام داشتیم شما نداشتین ، شما وان داشتین ما نداشتیم ما با دست تو مدرسه آب میخوردیم ، لیوان داشتین ما نداشتیم بازیمون تیله و تشتک بود، مال شما اسکی تو شمشک بود ما رو کهنه بمون میبستن، مال شما خوشگل پوشک بوددیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باوحرف ما دری وری بعد حرف، بیخود یه دست کتک بود شما ناز بودی الهی، فحشتون گوله نمک بودآرزوم توپ هفت سنگی بود، عشقت تلوزیون رنگی بود خواب من شبا مداد سیاه، خواب تو مداد رنگی بودما تو رویا خونه ساخیتم، حقیقتو دور انداختیم شما نجنگیدینو بردین، ما جنگیدیمو باختیم ما غم داشتیم شما نداشتین ، پول کم داشتیم شما نداشتین شما آهی نداشتین، ما جز آه راهی نداشتیم دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باوشما آآآه ما نداشتیم، هه هه خب نداشتیم شما زنده حالشو میبردین، ما فیلمشم حتی نداشتیم لباس شما خارجی نو از اون مارک دارا لباس ما خارجی کهنه، ااااه تاناکورادیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باورفیق اینا همه اجباری بود، از اونا که توش دست نداری بود خوب و بدش به من گذشت و رفت، برام شکل یادگاری بودولی امروز دست خودمه، حال منو تو فرق داره یه نمه یه چیزی تو زندگی ما بود، فک نکنم پیش شما بودشورُ حال داشتیم شما نداشتین ، انگار بال داشتیم شما نداشتین این بار ما داشتیم شما نداشتین، دااااااااااشتین؟ نداشتین ____________________$$$$$$$ _____________________$$$$$$$$$$ __________________$$$$$$$_$$$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ _____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$ __$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$___$$$$$$_$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$_____$$___$$$ _$$$$$_$$$$$$$$$$$__________$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$__$$$$$$$$$ $_$$$$$$___$$$$$$$$ _$$$$$$$$$__$$$$$$$ $_$$$$$$$$___$$$$$$ $$_$$$$$$$$___$$$$$ $$$_$$$$$$$$__$$$$$$ _$$$_$$$$$$$$$_$$$$$ $$$$$ __$$$$$$$$_$$$$ $$$$$$$ __$$$$$$$$$__$ $_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$ $$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$ $$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$ _$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$ _$$$_$$_____________$$$$$$$$$$ _$$_$$______________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ __$$$_________________$$$$$$$$$ $_____________________$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$__$$$$$ $___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$__$$

Aυтнσяѕ

Isabel :)()

Aяcнινєѕ

تیر 1397
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
همه آرشیوها

Aятιcℓєѕ

بعد مــدت ها...
رقص مرگ6
هئی
عکس شخصیت های اصلی رمان رقص مرگ
رقص مرگ5
بی وفا 16
رفقام
بی وفا 15
رقص مرگ4
سرنوشت بدنوشت پارت 1
مبدل قالب میهن بلاگ به بلاگفا
💬 نظرات کاربران
نظر خصوصی
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

هدایت به بالا

كد هدایت به بالا