جادوی عشق33
چهارشنبه 25 آذر 1394 16:48
سلام بچه ها دیه نبینم وب بی نظر باشه

خدایی تو این چند روز خیلی خلوط بود
بچه ها کوشین؟؟؟
امولی.دانلیا.لموسی.ماکاجی.اوشین.ترسا.فاطی.لوشی و....
دلم براتون تنگیده
بچه ها یه اهنگ جدید از مرتضی پاشایی گذاشتم رو وب
به پیشنهاد هما وایانا
چطوره؟؟
شوت شو ادامه
اومد سمتم
دستم رو گرفت
یکی از ابروهاش پرید بالا
ایجی:بگو من این کارو کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایی رو که نیست چه قشنگ انکار میکنه
-پ ن پ شوخاله نه نه ام کرده
-معلومه که کار تو هستش
ایجی:چطور یادم نمیاد
-وا........یادت نمیاد اونروز تو ماشین.........
ایجی:اهان
-خوب پس یادت اومد
ایجی:خوب اعصاب ادم رو. خراب میکنی
-مگه چی کار کردم
ایجی:هزار بهت گفتم که به خودت صدمه نزن بعد تو گرفته بودی دستت رو اونجوری بریده بودی
-خوب دست منه !!!!!!بعد حالا با این کار تو بهتر شد؟؟؟
ایجی:خوب نهههه!!!!!!!ولی درس عبرتی برات شد
-![]()
ایجی:ببخشید عزیزم من نباید اعصبانی میشدم
-خخخخخخخخخخخخخ گول خوردی!!!
ایجی:اینهی؟؟؟
-اهوم
ایجی:حالا دستت خیلی درد میکنه؟؟؟؟؟
-اره دارم از در میمیرم
خخخخخخخخخخخ اخه یکی نیست بهش بگه جای کبودی درد موکونه
ایجی:بازم معذرت سرصبحی حالم رو گرفتی
بعد بوسه ای روی کبودی دستم زد
ویه عالمه معذرت خواهی کرد
هی میگم اشکال نداره بازم کوتاه نمیاد
-خوب حالا بشین برات چای بریزم
ایجی پشت میز نشست
براش چار ریختم وگذاشتم جلوش
نشستم
ایجی لیوان رو گرفت تا بخوره بعد به من نگاه کرد
ایجی:اینهی تورو خدا برو لباست رو عوض کن
-وا به این خوشگلی
ایجی:نموخام کبودی دستت جلوی چشمم باشه
-خخخخ من حوصله ندارم
ایجی:برو دیه وگرنه خودم لباست رو عوض میکنم
با خودم تو خیلی بی خود میکنی
-عه باشه
رفتم اتاقم یه لباس استین دار پوشیدم
به به ایجی چه از خودش پذیرایی میکنه
پنیر عسل خامه شیر مرباو.......
ایجی:افرین حالا شد
-هوف
ایجی:حالا بیا مقل یه دختر خوب صبحونت رو بخور
-باشه
{شوسکه}
تا صبح تو پارک ها وتو خیابون بودم وهمش به سایو میزنگیدم
اونم جواب نمیداد
شاید باورش براتون سخت باشه اما وقتی موبایل اینهی رو روشن کردم 899تا تماس بی پاسخ داشت که همه رو ایجی زنگیده بود
{سایشا}
-وای کفری شدم
اوشین:حرص نخور ابجی
-اخه این ایجی کله خر کجاست ؟؟؟
مادر:هوی دخترا!!!!!!!!!
اوشین:وای مادر شماهم همش از پسرتون طرف داری موکونی
-الان چند روزه ازش خبر نداریم
ریجی:سلام بر همیگی(داداش بزرگه ایجی)
اوشین:سلام داداش
-بلد نیستی در بزنی
ریجی:باز چت شده سایشا از کجا ناراحتی اجی؟؟
-حوصله ندارم!!!
مادر:سلام پسرمم خوش اومدی هیچی سایشا نگران داداش کوچیکش هسته
-نه خیرم!!!!!!!من فقط دلم موخاد بزنمش
اوشین:خخخخخخخخخخخ اره!!!!
-مسخره موکونی؟؟؟؟؟؟؟؟
اوشین:نهههههههههههههههههههه!!!!!خونسردی تو حفظ کن ابجی
{راوی}
خانواده ی رابیتسون به ژاپن اومدن
وحالا خونه ی اینهیه شون میرن
پدر اینهی داره سکته موکونه ابروش داره میره
خاستگارا رسیدن
خدمت کارا به استقبالشون رفتن
پدر اینهی:خیلی خوش اومدید بفرمایید
یکی از اونا:هوای اینجا خیلی بهتراز امریکاس
پدر اینهی:این که معلومه خواهش موکونم از خودتون پذیرایی کنید
ارتور(پسر ته تقاری خانواده رابیتسون یا همون خاستگار اینهی):پس دخترتون کجان؟؟؟؟؟؟
پدر اینهی اب دهنشو قورت داد:میان
خلاصه همه حرفاشونو زدن سر مهریه وتالار وتاریخ ازدواج واینا کنار اومدن
مادر ارتور:پس کی میاد عروس؟؟؟؟؟؟؟
پدر اینهی:اخه.........
پدر ارتور:اخه چی؟؟؟؟؟؟
پدر اینهی:اصلا دخترم ژاپن نیست ایشون سفر خارجه رفتن مسابقه ی تنیس دارن هوف
ارتور:ببخشید جسارت نباشه ولی مسابقات تنیس بینلملل که تموم شده
پدر اینهی:ع.....
ارتور:به کدوم کشور رفتن؟؟؟؟
پدر اینهی:هند؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
همه:
هند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ هند پدر چه سوتی دادی همه ی پته هات رو اب رفت خخخخخخخخخخ
قسمت بعدی 50تا نظر موخام
ارسال نظر(41)
آخرینویرایش:



