جادوی عشق11

[cb:blog_title]

♥امپراتور تنیــــس♥

جادوی عشق11

دوشنبه 20 مهر 1394 19:45

نویسنده : emperatortnnis

هیچ چیز از گل هدیه دادن زیبا تر نیست

خوب این گل های زیبا تقدیم به هما جون 

بروادامه!


قاطی:کاری داشتی؟؟؟؟؟

اتوبه:اره بیا اینجا بشین!

فاطی:من کار دارم باید برم!

اتوبه:دروغ نگو اصلا دروغ گوی خوبی نیستی!بیا بشین چونه هم نزن!

فاطی:مجبور که نیستم!

بعد دستم رو کشید من رو تو بغل خودش انداخت!

اتوبه:حالا که مجبور شدی!

فاطی:ولم کن؟؟؟؟؟

اتوبه:م .....م م ....من .....من

فاطی:توچی!

اتوبه:من ازت معذرت میخوام یکی برای اینکه مجبور به کاری که دوست نداشتی کردمت ودومی برای اینکه اون روز رفتارم ازارت داد!

فاطی:این رفتارت هم ازارم میده حالا ولم کن!

اتوبه:ببخشید ولی من !

فاطی:باز تو چی؟

اتوبه:احساس میکنم ..........عاشقت شدم!

چند دقیقه با سکوت گذشت !

اتوبه صورتش رو داشت هی به صورتم نزدیک تر میکرد!

فاطی:من باید برم!

بعد سریع البته به زور خودم رو از اغوشش جدا کردم !

اتوبه:نرووووووووووووووووو!

ولی من رفتم تو صداش لرزشی احساس میکردم!

اومدم تو اتاق دیدم دخملا میخوان برن بیرون!

ترسا:کجا بودی خانم خانوما!

فاطی:هیچی همین دور و ورا!شما میخواین جایی برید!

رایا:اره بیرون اتیش روشن کردیم میخوایم بریم دور اتیش بشینیم گپ بزنیم!

رفتیم بیرون همه نشستیم سایو و اینهیه وترسا و من تنها نشستیم اما اتوبه کنار من وایجی کنار اینهیه وفوجی کنار سایو وشیرایشی کنار ترسا نشست!

اینهیه:خوب حالا چی کار کنیم!

لوشی:بازی کنیم!

هما:اره یه بازی با حال !

ارمیتا:بچه شدید!

اینهیه:بازی حقیقت و عمل!

بچه ها:متعجب

اینهیه:یه وسیله بیارید بعد اسم های همه رو روش بنویسید!و...

لوشی:نگو نگو من بقیه کار ها رو خودم انجام میدم!

اینهیه:هرکس دروغ بگه یا حقیقت رو نگه واقعا نامرده وترسو هستش وجایی بین ما نداره افتاد!

خوب گردونه رو اوردن چرخش ایستاد رو اسم اتوبه!

اتوبه:عمل!

اینهیه:مطمعنی؟؟؟؟؟؟؟

اتوبه:مرده وعملش !

فاطی:اهان!

{اینهیه}

خوب باید حال اتوبه رو بگیریم 

_خوب تو باید معجون تازه ی اینویی رو بخوری!

اتوبه:چ ....چ ...چی؟؟؟؟؟

فاطی:همین که هست!

بعد اینویی با معجونش اومد :خوب بفرمایی 

اتوبه خورد واین شکلی شد

خوب حق داشت!بعد با سرعت  از جاش بلند شد والفرااااااااااااااااااااااااااااااار!

خوب درس عبرتی واسه دیگران شد!

چرخش:مومو!

مومو:یه نگاهی به فنجون اتوبه که روی زمین بود کرد و گفت:حقیقت اما اینهیه نپرسه!

-خیلی ........!

لوشی:من میپرسم!

مومو:بفرمایید!

لوشی:اخرین خربکاری که کردی وبه هیچ کس نگفتی چی بوده!

مومو:ای ....پ ..د  ..باشه مربوط میشه به الینا!

الینا:چی کار کردی زود اعتراف کن!

مومو:اما قول بده من رو دار نزنی یادته چند وقط پیش یک چیز شیشی ای خریده بودی بعد اوردی مدرسه گفتی این یادگاریه و برام خیلی عزیزه !

الینا:میکشمت اره یادمه !

مومو:اینم یادته که اون شکست بعد من بهت گفتم که گربه شیکسته!

الینا:اره خوب!

مومو:اون رو من شیکستم! 

الینا:میکشمت مومو فقط دعا کن دستم بهت نرسه!

چرخش ونام الینا اومد

الینا:حقیقت!

هما:اون یادگاری که مومو شکست رو از کی گرفتی؟؟؟/

الینا:خ ....خو ....خوب یادم نیست!

هما:مگه میشه مگه داریم!

الینا:از همکلاسی یه قبلیم که رفت به المان!

هما:چرا گفتی که یادت نمیاد !

الینا:گفتن که باید به یه سوال پاسخ بدم !نهههه؟؟؟

هما:ای مار مولک!

چرخش:شوسکه!

شوسکه:حقیقت!

ترسا :من من میپرسم!

شوسکه:خوب بپرسید!

ترسا:به کی خیلی علاقه داری ودوسش داری!

شوسکه:این خیلییییییییییییییییییییییییی خصوصیه!

ترسا:نشد بگو!

شوسکه:یه وقت دیگه به خودش میگم!

ترسا:این طور که معلومه واقعا به یکی علاقه داری واون تو همین جمعه!

همه شروع کردیم به هم دیگه نگاه کردن!

شوسکه:نه من نمیگم!وادارم به دروغ گفتن نکنید دیگه

-خوب دادشم رو مجبور نکنید میگه نه یعنی نه دیگه!

ترسا:من رازی نیستم !

چرخش و ایجی!

ایجی:خدا بهم رحم کنه با وجود این همه ادم کنجکاو!

ارمیتا:من میپرسم!

ایجی:حقیقت!

ارمیتا:خوب باید کسی که خیلی دوسش داری رو به همه معرفی کنی!

ایجی:چ....چ ..چی؟؟؟؟

ارمیتا:زود باش 

ایجی یه نیم نگاهی بهم انداخت منم استرس داشتم میترسیدم این پسره اسم من رو بگه بعد باید تا اخر عمر به پرسش های بچه ها پاسخ بدم!

ایجی دست راستش رو دور شونیه راستم انداخت!

من یه تکونی به علامت نارضایتی دادم اما دستش رو برنداشت پرو!

ایجی:باشه خوب میگم!

ارمیتا:ن بابا قیرتی شدی!

ایجی:اون شخص .........اون شخص مامانمه !

همه:متعجب

ایجی:خوب چیه من مادرم رو خیلی دوست دارم!

رایا:منظور ما به عنوان همسره خوب همه مادر هاشون رو دوست دارن!

ایجی:یه دونه سوال تموم شو!

ارمیتا:ای پس فترت!

چرخش:اکایا

اکایا:حقیقت!

ثریا:خوب تو هم بگو به کی علاقه داری اما مثل ایجی وفوجی جواب نده!

اکایا:خوب خوب من تازگی از یه نفر خوشم اومده !

بچه ها:اون کیه؟؟؟

اکایا:فکر .......فکر ....کنم اون....ش .....شخص......امولی .....هستش!

امولی:من؟؟؟؟؟؟؟؟

ثریا:مبارک باششه!افرین بچه ی راست گو!

امولی:اما.....اخه ......

بچه ها:اما و اخه نداره دیگه !

چرخش:ریوما

ریوما:به خوشکی شانس خقیقت!

سایو:من من میپرسم!

سایو:خوب بدترین وسخت ترین مشکلی که برات پیش اومده چیه دادشی؟؟؟

ریوما:ابجی...این چه سوالیه ؟؟؟؟

ایکا:زود باش جواب بده!

ریوما:اب.....اب ...ابراز.....ابرای علاقه کردن به یه نفر!

ایکا:اون شخص کیه!

ریوما:این فوضیلی ها به شما نیومده خانم خانوما!

سیچی یه اخمی کرد:ریوما دیگه نبینم با ایکا این جوری حرف بزنی فهمیدی؟؟؟

ریوما:ه هان!!!!!!!!!!!!!!!!بباشه!

چرخش:کاباجی!!!!!!!!!!!

کاباجی:حقیقیت!!!!!

ایکا:من میپرسم!

ایکا:خوب بگو که چه کسی رو به عنوان همسر دوست داری اصلا کسی رو دوست داری!؟؟؟

کاباجی:خ........خو.....خوب اره دوست دارم یه شخصی رو!

ایکا:خوب جواب سوال اول!!!!!!!

کاباجی:سوال من دوقسمتیه این قبول نیست!

لوشی:مقاومت نکن!

کاباجی:او..................اون...اون شخص ثریا هستش!

هما:درووووووووووووووووووووووووووووووغ!!!!

ثریا:م....مم...من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرخش:سیچی!

سیچی:حقیقت!

ثریا:من میپرسم

ثریا:به کی خیلی احساس داری ؟؟؟؟؟

سیچی:من به یه کسی خیلی علاقه دارم اما از علاقه یا نفرت اون به خودم بی خبرم !!!!!!

ثریا:اون کیه؟؟؟؟؟؟؟

سیچی:وقتی از علاقش به خودم مطمعن شدم در حضور همه معرفیش میکنم!

چرخش:ترسا!

ترسا:من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رایا:بعلهههههههههههه!

ترسا:حقیقت!

امولی:من میپرسم باشه!

ترسا:سوال سخت بپرسی چش هاتو در میارم!

امولی:خخخخخ باشه! خوب جواب منو بده! ایا مردی تو زندگی تو هست که بهش علاقه داشته باشی؟؟؟؟

ترسا:مثلا این اسون بود هان؟؟؟؟؟

ترسا:خوب.................فعلا که نهههههههههههههههههه!

رایا:اما از بعدنش خبر نداره!

ترسا:رایااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟

چررخش:هیکاروا!!!!!!!!!!!

فاطی:زود  یه اعتراف کن!

هیکارو:اعتراف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باشه به اون شخصی که الان بینمون نشسته وامروز ازم سوال کرد باید بگم که علت نگرانیم علاقه بهش بوده!

ارمیتا:حسابی سرخ شده بود!

فاطی:اون کیه هان؟؟؟
هیکارو:یه دونه سوال تموم شد ها ها ها!

-م من میپرسم با اجازه همه!!

تزوکا:حقیقت!

-خوب چه کسی رو خیلی دوست دارید؟؟؟؟؟؟؟؟

تزوکا یه اخمی کرد:خیلی حرف میزنی زود باشید این اتیش رو خاموش کنید برید اتاق هاتون!

لوشی:اما جواب سوال چی میشه؟؟؟؟؟

تزوکا:حرف زیادی نباشه فردا صبح میخوایم برگردیم پس باید زود بخوابید شیر فهم شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خیلی خیلی نامردید !

بعد همه با قیافه های خواب الود رفتیم اتاق هامون!

{فردا صبح}

از خواب بلند شده بودیم میخواستیم اماده شیم!

همه داشتن تو اتات این ور واون ور میگشتن !

لوشی و هما میخواستن پوتین بپوشن بعد هما: اینا چه طورن؟؟؟

ما:خوبه اما بلند نیستن !!!

لوشی:کت سلیقه ها نه خیلی هم مناسبا!

ما ها معمولا اسپرت پوشیده بودیم!

اسپورت من:

اسپورت فاطی:

-چرا سفید !

فاطی:سفید خوبه دیگه نابغه!

ترسا هم  کفش سفید پوشیده بو وهمین طور بقیه اسپرت ترسا:

همه جلوی کاخ جمع شدیم و به کاخ نگاه میکردیم!

ولی واقعا کاخ بود ها!

هما:اینهیه!!!!!

-بله!

هما:به نظرت بچه ها تقیر نکردن !

-چرا؟؟؟؟به نظر میا همه...........

خوب گردنم بالا خره شیکست برای ادامه رمان نظرات رو به 35 تا برسونید! اوکی!

بچه ها به نظرتون اهنگ وب چه طوره من که بیش 

ده بیست بار بااین اهنگ گریدم 

شما چی؟





ارسال نظر(25)
آخرینویرایش:



جدیدتر 1 2 3 4 5 قدیمی تر




POWERED BY MIHAN BLOG.COM
پستالکترونیک
تماسباما

هر چی بخوای هست

چیه رفیق تیپامون نمیخوره به هم نه؟؟؟ انگار که یه جورایی شما اشراف زاده ای ما گدا زاده؟؟؟ نه عزیزم یه سری چیزا شماها داشتین ما نداشتیم ما وام داشتیم شما نداشتین ، شما وان داشتین ما نداشتیم ما با دست تو مدرسه آب میخوردیم ، لیوان داشتین ما نداشتیم بازیمون تیله و تشتک بود، مال شما اسکی تو شمشک بود ما رو کهنه بمون میبستن، مال شما خوشگل پوشک بوددیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باوحرف ما دری وری بعد حرف، بیخود یه دست کتک بود شما ناز بودی الهی، فحشتون گوله نمک بودآرزوم توپ هفت سنگی بود، عشقت تلوزیون رنگی بود خواب من شبا مداد سیاه، خواب تو مداد رنگی بودما تو رویا خونه ساخیتم، حقیقتو دور انداختیم شما نجنگیدینو بردین، ما جنگیدیمو باختیم ما غم داشتیم شما نداشتین ، پول کم داشتیم شما نداشتین شما آهی نداشتین، ما جز آه راهی نداشتیم دیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باوشما آآآه ما نداشتیم، هه هه خب نداشتیم شما زنده حالشو میبردین، ما فیلمشم حتی نداشتیم لباس شما خارجی نو از اون مارک دارا لباس ما خارجی کهنه، ااااه تاناکورادیدی داری دیدی داری داری دیدی داری داری ... مام بام باورفیق اینا همه اجباری بود، از اونا که توش دست نداری بود خوب و بدش به من گذشت و رفت، برام شکل یادگاری بودولی امروز دست خودمه، حال منو تو فرق داره یه نمه یه چیزی تو زندگی ما بود، فک نکنم پیش شما بودشورُ حال داشتیم شما نداشتین ، انگار بال داشتیم شما نداشتین این بار ما داشتیم شما نداشتین، دااااااااااشتین؟ نداشتین ____________________$$$$$$$ _____________________$$$$$$$$$$ __________________$$$$$$$_$$$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ _____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$ __$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$___$$$$$$_$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$_____$$___$$$ _$$$$$_$$$$$$$$$$$__________$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$__$$$$$$$$$ $_$$$$$$___$$$$$$$$ _$$$$$$$$$__$$$$$$$ $_$$$$$$$$___$$$$$$ $$_$$$$$$$$___$$$$$ $$$_$$$$$$$$__$$$$$$ _$$$_$$$$$$$$$_$$$$$ $$$$$ __$$$$$$$$_$$$$ $$$$$$$ __$$$$$$$$$__$ $_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$ $$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$ $$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$ _$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$ _$$$_$$_____________$$$$$$$$$$ _$$_$$______________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ __$$$_________________$$$$$$$$$ $_____________________$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$__$$$$$ $___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$__$$

Aυтнσяѕ

Isabel :)()

Aяcнινєѕ

تیر 1397
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
همه آرشیوها

Aятιcℓєѕ

بعد مــدت ها...
رقص مرگ6
هئی
عکس شخصیت های اصلی رمان رقص مرگ
رقص مرگ5
بی وفا 16
رفقام
بی وفا 15
رقص مرگ4
سرنوشت بدنوشت پارت 1
مبدل قالب میهن بلاگ به بلاگفا
💬 نظرات کاربران
نظر خصوصی
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

هدایت به بالا

كد هدایت به بالا