بی وفا قسمت 9
شنبه 22 اسفند 1394 20:22
سلام بچه ها
ادامه این داستان بسیار غم انگیز رو ارودم
حوصله نداشتم برم تو وب گروهی بنویسم
همینجا ادامه شو میزارم
نویسنده های قبلی هم برن وبی که مرلی درست کرده
ببخشید
باور کنین اصلا حالم خوب نیست
حوصله هیچ کاری رو ندارم
راستی یه هفت سین برای وب درست کنین
هرکس درست کنه جایزه داره
مثلا یه تصویر باشه(به سلیقه خودتون)
توش هفت سین قهرمانان تنیس باشه
مثل سینگوکه
سانادا
سیچی
و..
نمیدونم خودتون پیدا کنین
به بهترین عکس جایزه میدم
این یه مسابقه هستش
درضمن شهادت حضرت فاطمه(س)را تسلیت عرض میکنم

اومدم مدرسه!فضاش برام تازگی داشت انگار خیلی وقته اینجا نیومدم!!اما خیلی نگرانم چون دیشب...
امروز اگه ایجی رو ببینم پرودمش رو میچینم!بیشعور عوضی دیروز چه چیزا بلغور کرد؟! رفتم تو کلاس
-س...سلام بچه ها
همه بچه ها ریختن سرم!
هما:کصافت چرا لال شده بودی؟
هایجین:دلم برات یه ذره شده بود!
سایو:شاسگول برگشتی؟
ارمی:خوشحـــــــــــــــالم
-ای درد بی درمان ولم کنین!
ارمی و هما یکی زدن تو سرم
هما:زبونت کوتاه نشده؟
ارمی:استغبال هم سرت نمیشه؟
منم یه نوازش گرمی بر سر هما و ارمی کردم
هما:حَلقَوی داری؟
-درد بی درمان!
ارمی:اسکاریس بی خاصیت!
تیفانی داد زد:خواهرمو ول کنیــــــــــــــــــــــــــن!
امولی:خوب شد گفتی!
اوشین:داد نزنین نمیفهمم که چی میخونم!
لموسی:نفهمی خب!
دانلیا:خجالت بکشین ناسلامتی تیفانی و اینهی عزادارن
ماکاجی:یک کلوم از مادر عروس
دانلیا:بس کنید!ببینم اینهی جونم خوبی؟
-بازم تو!
از اون طرف کلاس
ایجی:سلام فوجی!(منظورش منم)
روم رو برگردوندم
تیفانی:سلام کیکومارو
ایجی:تیفانی ابجیت حالش خوب نیست؟
اخم کردم خودمو با بازی کردن با موهای ارمی مشغول کردم!
ارمی:اسکاریسات گل کردن؟
-خفه
ایجی:اینه....اینهی.
هما:بــــــــــــــــــرپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا(درد بی درمان)
دبیر اومد تو کلاس!ما هم که...
کف کلاس!رو میزا!لباسای نا منظم ایستاده نشسته!کلا یه وضعی بود
دبیر:چه خبره؟
ایانا:عروسی قمره!
مرلی:خخخخخخخخخخخخخخخخخ لایک داری
دبیر:دارم جدی میپرسم ها!این چه وضعیه؟
هما:خانم اینهی فوجی اومده!
دبیر:خوش اومده!
-خخخخخ سلام خانم
دبیر:همه ی این شلوغی ها به خاطر اومدن تو هستش؟
-شاید
دبیر:خیلی خب بشینید سرجاهاتون
اروم گفتم:اشغال
نشستم سر جام،سمت چپم ایجی سمت راستم هما جلوتیفانی پشت سرم مرلی ،زنگ اول ریاضیات داشتیم همه چرت میزدن منم که پشت کلاس کنفرانس تشکیل داده بودم
-میگم بچه ها اگه باکسی مشکلی داشته باشید چه کار میکنید؟
هما:چرا میپرسی؟
-همین طوری
هما:تو همین طوری حرف نمیزنی!
-بیخال
رویا:خب من دوس دارم حالشو بگیرم
ارمی:حال کی رو؟
رویا:دارم به سوال اینهی جواب میدم
مرلی:من اگه با کسی مشکلی داشته باشم!ام...بهش صدمه میزنم ی خسارت
امولی:خــــــــــــاک
ایکا:من اگه با کسی مشکلی داشته باشم!تا بتونم کرم میریزم تا از زندگی بیزار شه
ایانا:من ...
سایو:اینهی منظورت چه جور مشکلی هستش؟
اوشین:بازم سوال های سایو
سایو:پس چی؟
-یه مشکل بزرگ درحد اینکه بخوای طرف رو بکشی!
هما:من با.....(حرف هما رو نمیگم چون خیلی به حل معما کمک میکنه اخر رمان میفهمید که چیگفت)
-اره هما خیلی بد جنسی ها
هما:خب گفتی مشکل بزرگ
-اهان
تیفانی:اینهی بیخیال باش
-شرمنده
تیفانی:دنبال شر نگرد
ایجی:خانما؟
هایجین:کوفت
ناکاما:باز تو داشتی حرفای مارو گوش میکردی؟
کاملیا:خاک تو سرت
ایجی:دبیر
دبیر:اینهیـــــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟
از جام بلند شدم:بعله خانم
دبیر:باز تو اومدی و اینا رو از درس ومشق انداختی؟الان خودت به اندازه ی کافی عقب هستی!من الان چی میگفتم؟
-من عقب نیستم خانم
دبیر:سه هفته نمیای از مدرسه عقب نیستی؟
اوشین:بگو...
-من این مسئله رو سه ماه پیش حل کردم خانم!
دبیر:بیا حل کن ببینم!
اوشین:چیـــــــــــــــــــــــــــــــی؟(بچه ها منو اوشین رغیب هستیم تو درس )
سایشا:اوشین بشین
رفتم با تابلو و مسئله رو حل کردم!حالا یکی بیاد دهن دبیر رو جمع کنه
-میتونم بشینم؟
دبیر:بفرما
زنگ خورد!رفتم باشگاه تنیس بعد ناهار و بعدم کلاس داشتیم
حالا هم تو خیابون تنها دارم راه میرم!به حرف هما فکر میکنم و اتفاق دیشب!
سرم رو پاین انداخته بودم!دستام تو جیبام بود!کیف راکتام هم رو شونه ی چپم انداخته بودم!موهام هم پریشون ریخته بود دور و ورم،کاغذی که دیشب تو اتاق پدر پیدا کردمو از تو جیبم در اوردم بیرون!به کاغذ نگاه کردم!در اصل یه کارت تبلیقاتی بود!تبلیغ یه اطیغه فروشی قدیمی بود!موخام امشب برم به این اطیغه فروشی!به اسمون نگاه کردم!ستاره ها رو میشد دید!دلم با دیدن ستاره ها لرزید یاد پدرم افتادم!اشک تو چشام جمع شد!چقدر پدرمو دوست داشتم ولی اون تنهام گذاشت!همیشه بهم میگفت:دختر بابایی هیچ وقت تنهام نزاری!منم میگفتم:بابا عاشقتم هرگز تنهات نمیزارم!اما حالا بابایی منو تنها گذاشت!!من باید بفهمم چه کسی پدرمو ازم گرفت!تو افکار پریشانم سر در گم بودم که ناگهان ..........
.............
نمیدونم چیشد؟
قسمت بعد 50 تا نظر
راستی دوقسمت بعدی این داستان رو نوشتم
ارسال نظر(34)
آخرینویرایش:



