جادوی عشق 16
یکشنبه 10 آبان 1394 16:59
این قسمت ها یه خورده غمگینه ببخشید
ارمیتا جون یه مشکلی پیش اومده هرکاری میکنم نمیتونم تووبت نظربدم اخه چرا؟؟؟؟
برید ادامه دیگه!
وای ایجی روتا به حال این جوری ندیده بودم اخه اون خیلی به نظر اروم میومد
{ایجی}
-ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ
حالا اینو بگیر وای خدا چرا این دختر جیغ نمیزنه خوب بالا خره فرار کردن چقدر کتکشون زدم
{اینهیه}
خخخخخخخخخ ایجی دستش رو رو لبش گذاشته فکر کنم زخمی شده
-وای حالت خوبه ایجی
ایجی:اره خوبم اما...
-اما چی؟؟؟؟
ایجی دادزد :تو این موقع شب این جا چی کار میکنی؟؟؟
-اه اه خوب تو این جاچی کار میکنی؟
ایجی:جواب سوال روبا سوال نمیدن نمیگی این موقع شبیه دختر تنها !!!///
-خوب خوابم نمیبرد
ایجی:شوسکه میدونه که الان کجایی اصلا بزار من بهش زنگ بزنم
وای گوشیش رو برداشت من از دستش گرفتم:خونت رو کثیف نکن بیا این جا بشین !
نشوندمش رو نیمکت :بیا بااین دسمال لبت روتمیز کن!
-خخخخخخخخخخ من به حرکاتت نمره ی ده رو میدم به قدرتت نمره پونزده وبه کتک خودنت نمره ی بیست!
ایجی یه نگاه خیلی عجیب بهم انداخت!
-این جوری نگام نکن
ایجی:دارم عاشقونه نگات میکنم
-من سابق این جورچیزا ندارم
ایجی:به خاطر همین هست که عاشقت شدم
بعد دسمال رو از دستش کشیدم وخودم لبش رو پاک کردم:همش وراجی میکنی!
وای اسمون فریاد کشید(همون رعدوبرق)
ایجی:الان بارون میا ببیونم تو چرا چیزی نپوشیدی؟
-خوب هوا که خوبه
ایجی کلاه کش بافتشودر اورد وسرم کرد:اوه چه خوشگل شدی
وای اسمون شروع به باریدن کرد بارون مثل شلاق میخورد رو تنم
ایجی دستم رو کشید بیا بریم خونه ی من
-نهههههههههههههههههههههههههههه همون یه بار که اومدم واسه هفت پشتم بسه
ایجی:خونه ی من همین نزدیکاس وزیر بارون سرما میخوری حالا بیا!!
-نههههههههههههههههههه من نمیام !!!!
ایجی دستم رو کشیدومن رو متاسفانه تا جای خونش اورد
در رو وا کرد:بفرمایید!
پام رو گذاشتم تو ووارد خونه شدم اصلا باورم نیمیشد خونش خیلی مرتب شده بود!رفتم به سمت مبل
ایجی:نرووووووووووووووووووووو!!!
-چی میگی
بعد جلوم زانو زد وزیپ پوتین هام رو کشید وپوتینم رو در اورد:باکفش که نمیرن روفرش!
-خخخخخخخخخخ حواسم نبود
ایجی:من برم یه حوله برات بیارم موهات رو خشک کنی
-نه ممنون منو همین الان ببر خونمون
ایجی :تعارف نکن اصلا شب باید همین جا بمونی
-نه قربون دست من به جز بالش خودم دیگه رو بالش دیگه ای خوابم نمیبره
ایجی:خوب تاصبحی حرف میزنیم!
-چه کارا مگه من مثل تو دیونم
اجی خوب برو بشین باشه میبرمت خونتون
{ایجی}
رفتم دوتا حوله تمیز اودم بایکی موهام رو خشک کردم ویکی دیگه رو واسه اینهیه اوردم وای اینهیه خواب شده بود
عین بچه ها شده بود
حوله رو کنارش گذاشتم وای بیدار شد
اینهیه:هااااااااااااااااااااااااااااا(خمیازه)بریم دیه
-باشه بیا بریم
رسوندمش خونشون و نگاش کردم تا دم درشون که یه وقت قسر در نره!
{اینهیه}
خخخخخخخخ چه شبی بود حالا واقعا فکر میکنم که ایجی رو دوست دارم
صبح شده بود خیلی خوش حال بودم
شوسکه:هوی کجا بیا من میرسونمت مدرسه
-لازم نکرده هر وقت کاغذم رو دادای بعد باهات اشتی میکنم
شوسکه:اصلا اشتی نکن پیاده برو تا جونت در بیاد
-میرم وبا توهم اشتی نمیکنم
شوسکه:دیشب کجارفته بودی؟؟؟
-هیچ جا نمیدونم از چی حرف میزنی!!!
خوب از بازجویی شوسکه فرار کردم رفتم دنبال ایجی که بااون برم
وای...........
اون کیه پیش عشقم؟؟؟
چی ایجی جولوی خونش داشت بایه دختر که موهاش طلایی بود وتوی انگشت دوم دستش یه حلقه ای برق میزد میخندید!
باورم نمیشد خشم تمام وجودم رو گرفت ازش متنفر شدم اه راس میگن عشق بی وفاست بغض کردم اخه اون خودش گفت که............
ایجی من رو دید خنده هاش تموم شد!
من برگشتم وبدو کردم به سمت مخالفش...........
باز من اشکم در اومد اخه توی ذهنم اون صحنه رو دیدم ایجی بد
دیگه باهات قهرم
دوستان ببخشید که تو این قسمت نبودید
قسمت های بعد جبران میکنم هرچن که اوناهم خیلی غمگینن
من نظر موخوام
اینم ببینیدتا حستون عوض شه

ارسال نظر(22)
آخرینویرایش:



