تنها خاطره(بخش دوم)
یکشنبه 02 اسفند 1394 17:54

سلام
بچه ها به خدا بد قول نشدم یا دلم نمیخواد که دل کسیو بشکنم!
اگه درخواستی ازم داشتید بصبرید اخه سرم شلوغه
درس زیاد دارم درکم کنید دیگه
اینم بخش دوم
... چیزی توجهمو جلب کرد،مردی با قد بلند موهای...
باورم نمیشه اون ایجی منه!ایجی که عاشقش شده بودم اما الان داره کنار یک زن قدم میزنه بچه اش چقدر شبیه خودشه!قطره های بلورین اشک رو گونه های سرازیر شد همینجوری فقط بهش نگاه میکردم یعنی اگه اون میدونست که من بخاطر اون اینقدر بدبختی کشیدم بازم فراموشم میکرد؟اون سه نفر داشتن بهم نزدیک و نزدیکتر میشدن،اشکامو داشتم پاک میکردم
-س..سل..سلام
ایجی:ه..هان؟
اشکام نمیزاشت خوب ایجی رو ببینم
اون زن:ایجی؟عزیزم تو این خانم رو میشناسی؟
باورم نمیشه سیکانو اینقدر خوب نقش بازی میکنه
ایجی:ا...ا...
-خوش حالم که میبینمت
سیکانو بازوی ایجی رو گرفت،ایجی با حیرت بهم نگاه کرد
دستی رو سر پسرش کشیدم بچه ی خیلی نازی بود،باورم نمیشد این ایجیه؟من که به خاطر اون دوسال دور از کشورم دوستام با سختی و دوری زندگی کردم اما اون منو فراموش کرده و رفته با یکی دیگه
برگشتم پشتم رو کردم بهش راهمو در پیش گرفتم احساس کردم ازشون دور شدم گریه امونمو بریده بود،که گرمایی روی شونم احساس کردم،صورتمو برگردوندم،ایجی بود با حیرت داشت نگام میکرد تو چشای پر از اشکم خیره شده بود،دستاشو گذاشت رو شونه هام
ایجی:ای......اینهیه؟خودتی؟
-منو.....منو یادته؟عجب
ایجی:خیلی بدی چرا تنهام گذاشتی؟
-م.....من.....؟بدم؟
برام خیلی سخت تر شد اون به من میگه بدم
ایجی داد زد:چــــــــــــــــــــرا؟
-هی..... هی وا....واقعا میخوای بدونی؟
ایجی:....
رومو برگردوندم به زن ایجی که تو ماشین داشت چش غره میرفت نگاهی کردم گفتم:همش به خاطر خودت بود؛من هرگز نخواستم تنهات بزارم!اینو درک کن
ایجی :منو برای خودم تنها گذاشتی؟
-اره چون جونت در خطر بود
ایجی:من میمردم که بهتر بود،بگو چت شده؟این دوسال کدوم گوری بودی؟چه غلطی میکردی؟
-الان خوشحالم که درکنار کسی که بهش علاقه داری هستی،برات ارزوی بهترین هارو میکنم امیدوارم همیشه موفق باشی
بعد دستاشو رد زدم،دوری از اون برام خیلی مشکل بود
ایجی دوباره دستمو کشید منو بغل کرد
ایجی:تنهام نزار
-فراموشم کن همین طور که یه بار اینکارو کردی
ایجی:من فراموشت نکردم!
لبخند تلخی زدم:مشخصه
خودمو ازش جدا کردم بدو کردم به سمت خونه
ایجی داد زد:نروووووووووو!
نمیتونستم راستشو بهش بگم،اخه اگه اون بفهمه که الان در کنار سیکانو هستش به قیمت جداییمون چی کار میکنه؟
سیکانو دوسال پیش متوجه رابطه ی منو ایجی میشه!اون به ایجی علاقه داشته به همین دلیل میاد به پدرم میگه که دخترتو از ژاپن ببر وگرنه یا دخترتو و یا عشقشو میکشم!این سبب شد که پدرم بترسه که شبونه از ژاپن بریم اون بهم گفت که:اگه میخوای از عشقت محافظت بشه فراموشش کن!وهرگز طرفش نرو!منم از خودم گذشتم تا ایجی زندگی ارومی داشته باشه!هنوزم پشیمون نیستم چون احساس کردم که عشقم خوش بخته.
5 سال بعد
راوی
دخترک تنها با تنها خاطره ی خوشی که از عشقش داشت برای همیشه از اون کشور رفت!ولی بازم نتونست ایجی رو فراموش کنه،اون با پسر مهبونی ازدواج کرد اما زندگیش همیشه ساکت بود اون هرگز مفهوم خوشبختی رو درک نکرد.
.........................
(چم دونم چه مرگش شد خب لابد صاحب یکی یا دوتا بچه میشه بعدم میمیره وس سلام)
ارسال نظر(35)
آخرینویرایش:



